۱۷/۱۰/۹۰ تولد روژان جون دختر عمومختار و خاله گلاله بود و نوژا تلفني تولد خواهر و دوست خوبش رو تبريك گفت. (نوژا به همه گفته من يه خواهر دارم اسمش روژانه و سه تا داداش دارم پويا و پارسا (پسرخاله هاش) و ماهان (دوست مهد كودكش))
پنجشنه ۲۲/۱۰/۹۰ شب رفتيم خونه خاله گلاله و عمومختار تولد روژان جون. عمو شهرام و خاله مريم و مهسا و پارساي شيرين هم بودند. به نوژا و دوستانش كه خيلي خوش گذشت و كلي بازي كردند. كيك خوردند عكس انداختند و ![]()
![]()
و شب حاضر نبود بياد خونه تا اينكه بهش گفتيم دايي جان خونه مامان بزرگه و نوژا با عجله لباسش رو پوشيد.ساعت ۱۲ برگشتيم خونه و دايي جان خونه مامان بزرگ بود و نوژا طاقت جدايي از داييش رو نداشت. دايي جان بهش قول داد صبح بره و بعد از ظهر دوباره بياد.
جمعه صبح ساعت ۷ باباجون رفت خونه يلدا جون و مادر جون و يلدا جون رو برداشتند و اول برگشتند خونه و مادرجون با خاله مرضي و مامان بزرگ خدا حافظي كردند و ساعت ۹:۳۰ رفتند به سمت شبستر. نوژا خواب بود و نديد كه باباجونش رفت. بعد از اينكه بيدار شد و صبحانه خورد و خونه رو مرتب كرديم رفتيم خونه مامان بزرگ و ناهار رو هم خونه خاله مرضي بوديم. نوژا بعد از ظهر به عشق دايي جان نخوابيد و منتظر بود. ساعت ۱۶ دايي جان زنگ زد گفت قراره برامون مهمون بياد نميتونم بيام ولي شما بياييد من به نوژا قول داده بودم كه همديگه رو عصر ميبينيم. اينطوري شد كه ساعت ۱۷:۳۰ حركت كرديم و با آژانس رفتيم خونه دايي جان. شام اونجا بوديم و اونجا هركس از نوژا ميپرسيد باباجونتون كجاست ميگفت : رفته خونه مامانش....
آخر شب هم دايي جان ما رو آورد خونه و همگي خونه مامان بزرگ خوابيديم. نوژا خيلي خوشحال بود كه شب پيش داييشه.
شنبه صبح ساعت ۸ دايي جان رفت و ساعت ۹:۳۰ كه نوژا بيدار شد و ديد دايي جانش نيست با نگراني پرسيد : دايي جان صبحانه اش رو خورد؟؟؟ (آخه دايي جان شب قبل به نوژا گفته بود من فردا صبحانه بخورم ميرم). ظهر مامان بزرگ به خواسته نوژا براش ماكاراني درست كرد و نوژا خيلي شاد شد. بعد از ناهار رفتيم خونه كه بخوابيم اما ...
نوژا : مامان من برم اونجا ...؟ كار دارم!!
مامان : برو
نوژا : درحاليكه سرش رو گذاشته روي دستش داره آروم آروم گريه ميكنه و از لرزش بدنش ميشه اين رو فهميد ![]()
مامان : چيه نوژا جون چرا گريه ميكني عزيزم؟
نوژا : آخه دلم براي باباجونم تنگ شده
.... اين كه نميشه باباجون هي ميره هي مياد
... اونجام دوره
... من دلم براش تنگ ميشه. همش ميره شبستر ![]()
تازه اينجا فهميدم ديشب اونجوري با حرص به مهمونهاي دايي جان ميگفت باباجون رفته خونه مامانش يعني چي؟؟؟![]()
به موبايل باباجون زنگ زدم ساعت ۱۵ بود و باباجون هنوز حركت نكرده بود به سمت تهران. نوژا كمي با باباجون صحبت كرد و اندكي آرام تر نشد ولي نه كامل. به سختي خوابيد. ساعت ۱۹ بيدار شد و رفتيم خونه مامان بزرگ. تاتا و پويا و پارسا و عمو عليرضا هم بودند. نوژا تابلوي نقاشي شني كه زن دايي سهيلا و درسا جون براش آورده بودند رو مدتيه داره كار ميكنه. سه تا تابلو در اندازه هاي مختلفه و آخريش خوكي كوچولوي پو بود كه ميخواست كاملش كنه. كاردستي جالبيه. شن هاي رنگي داره كه با اونها نقاشي رنگ آميزي ميشه. دست زن دايي سهيلا درد نكنه.
با پويا نشستند و اون رو هم كامل كردند. ساعت ۲۰ تاتا اينها رفتند و ساعت ۲۱ شام خورديم. و ساعت ۲۱:۳۰ برگشتيم خونه. از ساعت ۲۳ هم تلاش كردم نوژا رو بخوابونم كه بتونه صبح راحت بيدار شه اما خواب به سراغش نميومد. انگار منتظر بود و هر صداي ماشين يا پايي رو ميگفت باباجونه؟؟؟ نه مثل اينكه باباجون نيست. آخه شبستر دوره.... بالاخره ساعت ۲۴ باباجون رسيد و نوژا رو مشعوف كرد و بعد از چاق سلامتي با همديگه بالاخره نوژا خانمي خوابيد.
اصلا فكر نميكردم اينقدر نبودن باباجون تو روحيه نوژا تأثير بذاره . اين مدت باباجون به هواي مادرجون چند باري تنها رفت شبستر و برگشت و چند بار هم در هفته ميرفت و به مادر جون سر ميزد و چندين بار هم اين سرزدنها طولاني بود مثل روز تاسوعا كه از صبح تا عصر باباجون خونه خاله شهلا بود يا شب يلدا كه از عصر تا آخر شب باباجون خونه خاله يلدا بود. ديگه دختركم طاقتش رو از دست داد و شنبه ۲۴/۱۰/۹۰ اينطوري گريه كرد و دل من واقعا براش سوخت. خيلي طفلكيه خيلي.......
نوژا جونم سوره های ناس و توحید و حمد رو سال قبل یاد گرفته بود ولی تو خونه زیاد نمیخوند. امسال علاوه بر اونها سوره کوثر رو هم یاد گرفته و زمزمه میکنه و البته گاهی هم مخلوط میخونه... مثلا : بسم الله الرحمن الرحین - الحمد لله رب العالیمن - قل هو الله احد - الله صمد ....
ولی از حق نگذریم بیشتر اوقات درست میخونه . اعوذ بالله من الشیطان رجیم رو هم اولش میگه و آخرش هم میگه صدق الله العلی العظیم ... صلوات و شروع به فرستادن صلوات میکنه.
این هم جز آموزشهای مهد هست که سوره هفته دارند و هر روز اونو تمرین میکنند. اعداد رو تا ۸۰ میشمرند.(البته کلاس پیش آمادگی که نوژا در اون هست بقیه کلاسها عددهای کمتری رو میشمرند)
اینم نوژا خانم در حال روخوانی قرآن کریم

اینم نقاشی های جدید نوژا
گوسفند تپلی که شراره جون تو کلاس نقاشی بهشون آموزش داده ... خیلی بامزه است.

و کشیدن عروسک خرگوشی نوژا خانم توسط مامان و نوژا روی تخته وایت برد معروف هنرمند کوچولوی ما

نیاز به معرفی هست ؟؟؟ از چپ به راست : خرگوشی دوست داشتنی نوژا (که عمو الوندی بهش داده و نوژا واقعا دوستش داره)- نقاشی مامان - نقاشی نوژا
مربی مهربون نوژا به بچه های کلاسش به خاطر اینکه بزرگ شدن و کارهای شخصی شون رو خودشون انجام میدن جایزه دادند. به دخترها انگشتر زیبایی که شکل گل هست رو جایزه دادند که نوژا خانم به خاطر علاقه شدید به رنگ صورتی انگشتر صورتی رو انتخاب کردند.
تازه میگه مامان دوست دارم تمام دیوارها رو رنگ صورتی باشند....
واقعا اگر صورتی نبود دخترها چیکار میکردند؟؟؟![]()
نیلوفر جون متشکرم
نوژا واقعا از این کادوی زیبا لذت میبره و با عشق دست میکنه و مواظبشه.

اینم یه نقاشی دیگه از هنرمند کوچولوی ما

یلدا یعنی یادمان باشد که : زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت....
یلدا شبی است که همه برای رسیدن به روشنایی روز دور هم جمع میشن و چراغ خونه ها رو تا نیمه شب روشن نگه میدارن تا زمان تاریکی رو کم کنند. به حافظ سری میزنند و دمی رو با فردوسی و سعدی میگذرونند. انار دون میکنند و هندوانه قاچ میزنند. آجیل میخورند و دور هم تاریکی رو به روشنایی تبدیل میکنند. دور هم میشینند و نمیذارند با شروع فصل سرما دلهاشون سرد بشه....
سه شنبه ۲۹/۹/۹۰ مهد کودک برنامه شب یلدا رو برگزار کرد و کرسی درست کردند و انار دون شده و آجیل و کاردستی با حضور عمو یکتا از برنامه های اون روز بچه ها در مهد بود.
نوژا و دوستانش و مربی مهربونش در مهد

چهارشنبه ۳۰/۹/۹۰ بعد از برگشتن از اداره باباجون هم اومد خونه و ساعت ۱۷ باباجون رفتند خونه خاله یلدا و شب یلدا رو با مادرجون و یلدا جون و بیتا و مبینا گذروندند. نوژا ساعت ۱۹ بیدار شد و ساعت ۱۹:۳۰ رفتیم خونه مامان بزرگ. مامان بزرگ و خاله مرضی و دایی جان و نگین و زن دایی اونجا بودند. ژله هندوانه درست کرده بودم که نصفش رو دادم باباجون برد با خودش و نصف دیگه اش رو هم بردیم خونه مامان بزرگ و دور هم خوردیم.


پنجشنبه شب لپ تاپ دایی جان که خراب شده بود رو باباجون از تعمیر کار گرفت و ساعت ۱۹ رفتیم خونه دایی جان. خورشت فسنجون رو هم که نوژا چند روزی بود هوس کرده بود و تونسته بودم بالاخره پنجشنبه بپزم بردیم اونجا و دور هم خوردیم.
جمعه شب هم مهمان تاتا اینها بودیم خونه مامان بزرگ (به هوای مامان بزرگ و خاله مرضی که سختشونه از پله های آپارتمان تاتا بالا برند)
از سه شنبه مهمونی های یلدای نوژا خانم به راه بود.
نوژا جونم واقعا نقاشیهاش زیبا شده. چند شب پیش تلفن و لاک پشت برام کشید. کلی من و باباجون ذوق زده شدیم.

وال (که مربی خوب نقاشی مهد خانم شراره جون شیخ الاسلامی بهشون یاد داده )

خرگوش که تو خونه بهش یاد دادم

نقاشی آزاد که تو مهد کشیده

ضمن اینکه انگلیسی صحبت کردنش هم خیلی خوب شده. جدیدا وقتی نیاز به دستشویی رفتن داره خیلی آروم میگه :
? may I go to the bathroom please
و من جواب میدم :
yes of course
و نوژا ذوق زده از جواب من میره سمت دستشویی.
شعرهای انگلیسی زمزمه میکنه. رنگها و اشکال و اعضای بدن رو که نامشون رو بلده به انگلیسی معرفی میکنه.
خدا رو صدهزار مرتبه شکر پیشرفتش در زمینه نقاشی و انگلیسی خیلی خوب بوده.
همینجا از مربیان مهربونش تشکر و قدردانی میکنم.
اینم عکس پاییزی نوژا و دوست خوبش ساغر جون تو حیاط مهد. نوژا و ساغر با هم خیلی دوست هستند و برای هم دلتنگی میکنند. چند روزی که ساغر جون مسافرت بود نوژا واقعا دلش تنگ شده بود و بهانه میگرفت. ساغر جون هم اگر بعد از ظهرها ما با ماشین اونها از مهد تا اداره نیاییم حسابی دلگیر میشه هر چند نوژا هم با دعوت و بدون دعوت خودش رو مهمون ماشین مامان جون ساغر جون میکنه...![]()

شنبه ۷/۹/۹۰ شروع ماه محرم الحرام و سال ۱۴۳۳ هجری قمری بود. از دو سه روز قبل از شروع محرم و روزهای پایانی ذی الحجه تهران رو حال و هوای محرم گرفته بود. مردم سرگرم مهیا کردن تکایا و حسینیه های عزاداری آقا اباعبدالله بودند. هوای شهر غمباره....
یکشنبه ۱۳/۹/۹۰ شب باباجون رفت خونه خاله شهلا که اگر کمکی لازم داشتند اونجا باشه. ساعت ۲۱ برگشت خونه و شام خوردیم. دوشنبه ۱۴/۹/۹۰ مصادف با روز تاسوعا ساعت ۷ صبح بلند شدم و شله زرد که الان چند سالیه تو این روز میپزم رو آماده کردم و پختم. ساعت ۹ دیگه کارم تموم شده بود نوژا بیدار شد و گرسنه بود. کم کم باباجون هم بیدار شد. ظرفهای شله زرد رو چیده بودم و با تزئین آماده بود. بعد از صبحانه به تاتا زنگ زدم که سر راهش بیاد قابلمه شله زردی رو که برای اونها و خانواده همسرش (که تو این روز همشون خونه مادر عمو علیرضا جمع میشن و غذای نذری درست میکنند) رو هم ببره. ساعت ۹:۳۰ پارسا و تاتا و پویا اومدند و شله زرد رو بهشون دادم. باباجون هم ساعت ۹:۳۵ قابلمه شله زردی که برای خونه خاله شهلا گذاشته بودم با خودش برد. خاله شهلای باباجون هم تو این روز هر سال غذای نذری قیمه میدن. باباجون برای کمک رفت و من و نوژا نرفتیم . مادر جون خونه خاله شهلا بود و نوژا نمیتونست اونجا باشه. (هنوز بیماری زوناشون کاملا خوب نشده و تو این شرایط نوژا نباید نزدیکشون باشه.) من و نوژا هم بعد از مرتب کردن خونه رفتیم خونه مامان بزرگ. ساعت ۱۳:۳۰ پارسا قورمه سبزی نذری که پخته بودند برامون آورد و ناهار خوردیم. بعد از ناهار برگشتیم خونه و کمی استراحت کردیم ساعت ۱۷ باباجون اومد و حاضر شدیم رفتیم خونه عمو مختار. خانواده عمو حسام (عمو حسام و خاله شیدا و ماردین جون) هم اونجا بودند. متین جون خونه خاله اش بود و نیامده بود. نوژا کلی با شیدا جون دوست شده بود و مدام روی پای ایشون مینشست و شیدا جون و آقا حسام هم واقعا با محبت هستند ماردین جون هم هزار ماشالله مردی شده و حسابی خوردنی...بچه ها کلی بازی کردند و اتاق رو حسابی بهم ریختند البته گاهی هم نوژا و روژان دعواشون میشد ولی سریع با هم آشتی میکردند و بقیه بازی. عمومختار برای روژان یک ماشین شارژی خریده و نوژا و ماردین و روژان با اون هم حسابی بازی کردند. شام رو با هم بودیم و ساعت ۱۰ حرکت کردیم به سمت خونه. بین راه نوژا دسته ها رو با دقت نگام میکرد. تو مسیر چند تا گاو دیدیم که گذاشته بودند برای عاشورا جولوی دسته ها بکشند. کمی جلوتر جلوی یک دسته دو تا شتر که کجاوه سبز روشون بود دیدیم نوژا گفت : بیچاره ها اینها رو روشون گذاشتند خوب گرمشون میشه طفلکیهاااااا و کلی به این برداشتش خندیدیم. وقتی رسیدیم خونه مامان بزرگ پویا و تاتا و دایی جان هم اونجا بودند. (زن دایی و نگین یکشنبه شب رفتند مشهد) نوژا با پویا و دایی جان کمی بازی کرد و با اکراه قبول کرد بریم خونه تا فردا بیاد و دوباره بازی کنه.
اینم ماردین و روژان و نوژا توی تخت روژان در حال بازی

سه شنبه ۱۵/۹/۹۰ ساعت ۱۰ صبح تصمیم گرفتیم بریم میگون و تاتا و عمو علیرضا و پویا و پارسا هم اومدند. ساعت ۱۱:۴۰ حرکت کردیم و بین راه شربت نذری هم خوردیم و ساعت ۱۲:۳۰ سر مزار باباجون من بودیم . بعد از خوندن فاتحه و قرآن و برف بازی نوژا و پویا و باباجون دوباره به سمت تهران حرکت کریدم . تاتا خیلی دوست داشت بره تکیه میگون و غذای نذری بخوره ولی عمو علیرضا و باباجون زیاد مایل نبودند بنابراین داخل شهر نرفتیم و یک راست به سمت تهران حرکت کردیم. بین راه رستوران نعنا ماشین ها رو نگه میداشت و به تعداد نفرات داخل ماشین بهشون قیمه نذری میداد و به ما هم رسید. کمی جلوتر پایین گردنه آش نذری میدادند و رنگینک (خرما و ...) که واقعا آش و رنگینکشون خوشمزه بود همون موقع نگین از داخل حرم امام رضا (ع) تماس گرفت و فرصتی پیش آمد تا به آقا سلام بدم و اونقدر ناتوان در بیان نیازهام بودم که فقط ازشون خواستم هرچقدر کرم و بزرگواریشونه برای شفای دختر من دعا کنند و من رو به آرزوی قلبیم برسونند و دست خالی ردم نکنن.... تو مسیر چایی و شربت هم فراوون بود . ساعت ۱۴ رسیدیم خونه مامان بزرگ و قیمه ها رو خوردیم. مامان بزرگ ساعت ۱۴:۳۰ رسید. ساعت ۱۵ رفتیم خونه و خوابیدیم.
واقعا امام حسین بزرگوار و بخشنده است و هیچ کس رو دست خالی راهی نمیکنه. وفور نعمت تو مراسم ایشون واقعا مشهوده و همه رو بهره مند میکنه. ان شالله همه تو این روزها حاجت روا از در خونه ایشون بیرون بیان... آمین
هوا كه سرد ميشه كساني كه از مشكلات روماتيسمي و مفصلي رنج ميبرند دردهاشون تشديد ميشه.
امسال هم كه سرما بيداد ميكنه. چند روزيه نوژا صبح ها دوباره زانوي چپش متورم و دردناك ميشه طوري كه حتي نميتونه راه بره.
چند روز پيش يكي از همكاران تو اداره بهم گفت ضماد عسل و دارچين رو شب روي زانوش ببند تا صبح و صبح با آب ولرم بشور. و بهش دارچين و زنجبيل زياد بده. البته من تو غذاها هميشه دارچين و زنجبيل ميريزم و صبحهايي كه خونه هستيم چايي رو با عسل و دارچين شيرين طعمدار ميكنم براي نوژا هم همينطور.
از اون شب شروع به اينكار كردم و شبها زانوي نوژا رو با عسل و دارچين ميبستم. همون روز اول اثرش رو نشون داد و خدا رو صد هزار مرتبه شكر صبحش دخترك تونست بدون درد راه بره و كلي خوشحال شد. چند شبيه كه شبها اينكار رو ميكنم .
اميدوارم دخترك من و همه مريضها زود زود خوب بشن و ديگه درد نكشن. آمين.
چهارشبنه ۹/۹/۹۰ شب عمومختار و خاله گلاله و روژان اومدند شام خونمون و نوژا كلي با خواهرش روژان و عمومختار بازي و شيطنت كردند. كادوي تولدي رو هم زحمت كشيده بودند و براي نوژا آورده بودند كه يك بالاپوش گرم و خوشگل بود. من هم پيرو سريال تولد نوژا خانم يك كيك پختم و دوباره تولد گرفتيم.... تولدهاي نوژا همينطور ادامه دارد....![]()

پنجشنبه ۱۰/۹/۹۰ شب هم وليمه پسر دايي من و خانمشون بود كه از مكه اومده بودند و نوژا تو تالار با دوستانش حسابي بازي كرد.
جمعه ۱۱/۹/۹۰ شب هم خونه گلنار جون و عمو ميلاد دعوت بوديم و نوژا از ديدن خاله ژاله و عمو عمباس (عباس) و شقايق جون و گلنار جون خيلي خوشحال شد و باهاشون بازي كرد. البته طبق معمول اولش يخ داشت تا كم كم يخش باز شد.
چهارشنبه ۲/۹/۹۰ از اداره كه برگشتيم ناهار خورديم و نوژا رو خوابوندم و خونه رو مرتب كردم. باباجون و مادر جون هم از شبستر حركت كرده بودند و شب ميرسيدند. تو اينترنت خوندم كساني كه داروي متوتركسات (داروي روزهاي جمعه نوژا) رو مصرف ميكنند نبايد در معرض كساني كه بيماري زونا گرفتند و هنوز كاملا خوب نشدند قرار بگيرند. پس از مشورت با باباجون به مطب دكتر مرادي نژاد زنگ زدم و منشي شون گفتند فكر نميكنم مشكلي باشه و اگر زخمها بسته شده باشه ايراداي نداره و چون اصرار من رو براي مشورت با دكتر ديدند رفتند و به دكتر گفتند .
دكتر مرادي نژاد به خاطر تماس من و اينكه اين قضيه رو با ايشون مطرح كردم كلي تشكر كردند و گفتند :
اگر نوژا يك كودك معمولي بود و دارو مصرف نميكرد تماس با شخصي كه مبتلا به زونا يا بيماري هاي نظير اون هست ، براش ايراداي نداشت. نهايتا يك بچه معمولي سالم ممكنه آبله مرغان بگيره كه طبيعيه كه حتي آبله مرغان هم براي نوژا خطرناك خواهد بود. امااااااا........ بچه هايي مثل نوژا كه داروي متوتركسات مصرف ميكنند هرگز نبايد در معرض چنين ويروس و ميكروبهايي قرار بگيرند و براشون خيلي خطرناكه. و حتي ممكنه خدايي نكرده زونا بگيرند كه بيماري دردناك و براي بچه ها غير قابل تحمله.... ضمن اينكه اين بيماري تا دو هفته بعد از بهبود كامل هم در بدن بيمار باقي ميمونه و ميتونه به افرادي كه ايمني بدنشون ضعيفه منتقل بشه. (نوژا به خاطر مصرف دارو ebetrex كه قبلا جمعه ها آمپولش رو ميزد و الان جمعه ها دو عدد قرصش رو ميخوره تا الان حتي واكسن هاي يكسالگي به بعدش رو كه داراي ويروس زنده ضعيف شده بودند رو اجازه نداشته بزنه و دكتر گفته هر زمان اين دارو رو قطع كرديم دو ماه بعد ميتونيم شروع كنيم واكسن هاش رو به نوبت بزنيم.... و واكسن آنفولانزا رو كه هر سال مهر ماه براش ميزنيم رو هم در زماني ميزنه كه يكماهي دوز داروش رو كم ميكنه و به حداقل ميرسونه و بعد واكسن رو براي نوژا ميزنه)
من نقل قول دكتر رو با باباجون تلفني مطرح كردم و گفتم شما و مادر جون بياييد خونه من و نوژا ميريم چند وقت رو پيش مامان بزرگ مي مونيم.
بعد هم با نوژا مشغول بازي شديم و بعدش... نقاشي كشيديم.
اول من يك كفش دوزك كشيدم و بعد نوژا كنار كفشدوزك من يكي ديگه كشيد.

بعد من دو تا كفش دوزك ديگه كشيدم و گفتم نوژا به نظرت دارن كجا ميرن ؟ از درخت بالا ميرن ؟ مال شما كجا ميره؟ از گل بالا ميره و گل بهش لبخند ميزنه.... و نقاشي رو كامل كرديم.
شب ساعت ۲۲ باباجون رسيد ولي تنها بود. چون مادر جون رو برده بود خونه خاله شهلا كه خدايي نكرده براي نوژا مشكلي پيش نياد. مادر جون راضي نشده بياد خونه ما و گفته بالاخره تو خونه دست به وسايل ميزنم و راه ميرم و اصلا دوست ندارم حتي بعد از رفتن من و برگشت نوژا به خونه خدايي نكرده نوژا بيمار بشه.
باباجون وقتي نقاشي رو ديد به نوژا نمره ۲۰ داد و آفرين و مرحبا براش نوشت (سمت چپ بالاي نقاشي كفشدوزك نوژا). نوژا هم به من (سمت راست كنار نقاشي كفشدوزكهاي من) نمره ۲۰ داد و برام آفرين نوشت (با دست خط خودش)![]()

پنجشنبه ساعت ۱۹ رفتيم خونه خاله شهلا عيادت مادر جون. نوژا بيرون تو ماشين پيش باباجون موند و من رفتم بالا و نيم ساعتي نشستم و بعد باباجون به اصرار نوژا ، ايشون رو آورد بالا و از دم در و از راه دور نوژا مادرجون رو ديد....
از بس تو اين مدت نگران حال مادر جون بوديم و مدام صحبت بيماري ايشون بود براي نوژا اين سوال پيش اومده بود كه چرا مادرجون راه ميره؟؟ چرا حرف ميزنه؟؟؟
واقعا بچه ها از صحبت هاي پدر و مادرشون برداشتهاي خاص خودشون رو دارند.
اينم عكس دختركم كه جمعه شب ۴/۹/۹۰ بعد از مراسم ميهماني مامان بزرگ كه به مناسبت در اومدن از عزاي عموعليرضا و خانواده شون گرفته بودند ، انداختم.

باباجون یکشنبه ۲۹/۸/۹۰ رفته دیدن مادرجون و نوژا و مامانش هم شبها خونه مامان بزرگ میخوابند. سه شنبه ۳۰/۸/۹۰ شب شده و وقت خوابیدنه.
نوژا : مامان کتابی قصه ای ماساژی ...
مامان : برگرد ماساژت بدم
نوژا : کتاب نیاوردی برام بخونی؟
مامان : برات قصه میگم. امشب چه قصه ای بگم؟
نوژا : هر چی خودت دوست داری من نمیگم نه..
مامان : یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. یه پسر بود تو کرمون اسمش چی بود سلیمون..
نوژا : نه مامان یه قصه دیگه بگوووو
مامان : یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. یه خرسه قهوه ای بود که تو جنگل کنار دوستاش زندگی میکرد. ولی خیلی تنبل بود و همش به فکر خوردن و خوابیدن بود.
نوژا (با خوشحالی) : مامان یه قصه جدید بلد شدی؟
مامان : بله .... دوستاش بهش میگفتن خرس قهوه ای یه کمی به فکر آینده باش همش خوردن و خوابیدن تو رو تو دردسر میندازه هاااا و ...... قصه ما به سر رسید
نوژا : بقیه اش رو من میگم . قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید. بالا رفتیم دوغ بود پایین اومدیم ماست بود قصه ما راست بود. یه خرما خوردم تلخ بود یه خرما خوردم شیرین بو قصه ما همین بود. حالا من یه قصه بگم مامان؟
مامان : بگو عزیزم
نوژا : یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود یه جوجو بود با مامان مرغه و باباخروسه که سه ماه منتظرش شدن نه بیست و یک روز منتظر شدن و گرمش کردند تا آبان شد و به دنیا اومد. مامان و باباش خیلی خوشحال شدند و همه جا میبردنش. بهش گفتن نری بیرون دزده میبردتاااا جوجه گوش نداد رفت بیرون دزده بردش و نمیذاشت برگرده پیش مامان باباش. بالاخره رفتند به پلیسه گفتند پلیسه اومد دزده رو دستبند زد بردش زندان و جوجه خوشحال رفت پیش مامان مرغه و باباخروسه و بهشون قول داد دیگه همیشه حرفشونو گوش بده و تنها بیرون نره..... قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید بالا رفتیم دوغ بود پایین اومدیم ماست بود قصه ما راست بود. خرما رو تو بگو مامان ... و
خیلی شب شیرینی بود . دخترکم خودش یه قصه ساخت و گفت و خوابید و منم با قصه قشنگ نوژا خوابیدم....
مدتهاست نوژا شعرهایی میگه. آهنگهایی زمزمه میکنه و سعی داره در ادبیات سری در سرها دربیاره.
اين مطلب رو صرفا براي اين مينويسم كه دختركم سالهاي بعد كه وبلاگ رو ميخونه بدونه كه ما هر كاري از دستمون بر ميومده براي پيشرفت اون انجام داديم. از محيط خونه گرفته تا محيط مهد و ....
از بهمن سال ۸۹ من (مامان نوژا جون) و مامان جون ماهان جون و باباجون کیانا جون هیات مدیره مهد شدیم. از همون روزهای اول شروع به بازسازی فضای مهد کردیم و سعی در بهتر و شادتر کردن محیط داشتیم. اواخر بهمن اتاق بازی در مهد ایجاد کردیم و با قراردادن استخر توپ و سرسره و الاکلنگ های ماهی یه فضای شاد ایجاد کردیم و با چسباندن استیکرهای کارتونی به دیوارهای مهد و همینطور نصب بنرهای کارتونی به دیوارهای خارجی مهد محیط تازه ای ایجاد کردیم. در نوروز ۹۰ سرویس بهداشتی مهد رو تعمیرات کردیم و در فروردین ۹۰ اتاقها رو طبق خواسته بهداشت غرب تهران و بهزیستی فوم کف و دیوار کردیم. در کل فضای مهد خیلی بهتر شد و بچه ها با رغبت بیشتری به مهد وارد میشن.
در تابستان ۹۰ تونستیم یک مربی خوب برای تدریس زبان انگلیسی بچه ها در مهد انتخاب کنیم که در روزهای شنبه و دوشنبه هر هفته به مهد میان و با بچه ها انگلیسی کار میکنند و الحق خیلی خوب هم آموزش میدهند به طوری که بچه ها با رغبت سر کلاسها حاضر میشن و خوب هم یاد میگیرند. سر کار خانم نقوی بچه ها رو به دو گروه تقسیم کردند و با کتاب Tiny آموزش رو شروع كردند. در مهر ماه كتاب little Pockets رو براي يك كلاس و Pockets 1 رو براي كلاس ديگه شروع كردند و نوژا رو به كلاس Pockets 1 بردند چون از نظر ايشون نوژا يادگيريش خيلي خوب بوده و ميتونه با بزرگترها اين كتاب رو شروع كنه.
روزهاي يكشنبه هم كلاس نقاشي رو با خانم شيخ الاسلامي (شراره جون) مربي كلاس نوباوه در مهد برقرار كرديم كه ايشون هم در قالب دو گروه آموزش نقاشي رو شروع كردند.
قبلا كلاس زبان و نقاشي توسط موسسه اي در مهد برگزار ميشد ولي اصلا آموزشها مناسب و خوب نبود و بچه ها چيزي ياد نميگرفتند. ولي از وقتي كه با اون موسسه ديگه كار نكرديم و مربي هاي خوب رو براي بچه ها آورديم بچه ها خيلي پيشرفت داشتند.
سه شنبه هر هفته هم که عمویکتا (آقای مهرداد یکتا آهنگساز برنامه های تلوزیونی مثل جمعه به جمعه و فیتیله ای ها و ...) میان به مهد و با بچه ها تمرین سرود میکنند و با آهنگهای شادشون بچه ها رو به وجد میارند. اگر هم تولدی در اون ماه باشه یک یا دو سه شنبه برنامه تولد در مهد داریم. بچه های مهد خصوصا نوژا واقعا عمو یکتا رو دوست دارند یادمه هنوز کلمات رو کامل نمیتونست بگه ولی عمویکتا رو میگفت و دست میزد....![]()
چهارشنبه هر هفته هم برنامه جشن اسباب بازی در مهد به راهه و بچه ها تو اون روز اسباب بازی مورد علاقه خودشون رو همراهشون به مهد میبرند و بازی می کنند.
تو تابستون برنامه حياط و آب بازي به راه بود و از مهر ماه هم آموزشهاي داخل مهد شروع شده كه مربيان هر كلاس بنا به كتابها و برنامه كاري آموزشها رو ارائه ميدهند.
خدا رو شکر مربیان مهد واقعا برای بچه ها زحمت میکشند و دوستشون دارند. بچه ها هم با مربیان خیلی دوست هستند و ارتباط خوبی با اونها دارند. نوژا هم که خدا رو صدهزار مرتبه شکر عاشق مهدشه و حتی روزهای تعطیل میگه من دلم برای دوستام و مربیام تنگ شده چرا تعطیله؟؟؟ من تعطیلات رو دوست ندارم....![]()
به این ترتیب برنامه آموزش نوژا در مهد به این شکله :
شنبه : آموزش زبان انگلیسی (به قول نوژا teacher)
يكشنبه : آموزش نقاشي
دوشنبه : آموزش زبان
سه شنبه : تمرين سرود و عمو يكتا
چهارشنبه : جشن اسباب بازي
كه البته كتب و آموزشهاي روتين مهد اعم از آشنايي با حيوانات، گياهان، خانواده و ... و كتاب خواني، كاردستي، شعرخواني، سوره خواني، لگو بازي، خمير بازي و ... روزانه در مهد انجام ميشه. دل كل برنامه مهد به اين شكله :
ساعت 8:30 ورزش
8:45 صبجانه
9 آموزشهاي كلاس مربوطه
10 تغذيه ميان وعده
10:15 آموزش زبان يا نقاشي يا سرود
11 آموزشهاي كلاس مربوطه
12 ناهار و مسواك
13 كمي بازي و استراحت
13:30 عصرانه
14 هم كه من و مامانهاي ديگه ميريم دنبال گلدونه ها....
من پيشرفت روز به روز رو واقعا در نوژا و دوستانش ميبينم و از اين بابت خيلي خوشحالم .
اميدوارم همه بچه ها با پيشرفتها شون اولا به قابليتهايي كه ارزشش رو دارند برسند ثانيا دل مامان باباهاشون رو شاد كنند.
دوشنبه ۲۳/۸/۹۰ شام خونه مامان بزرگ بودیم و دایی جان اینها هم اونجا بودند و نوژا حسابی با دایی جانش بازی کرد.
سه شنبه ۲۴/۸/۹۰ مصادف با عید بزرگ غدیر و تولد پارسا جون ظهر رفتیم تالار قصر گوهر برای شرکت در مراسم چهلم پدر عمو علیرضا (خدا رحمتشون کنه) . بعد از مراسم برگشتیم خونه و نوژا کمی استراحت کرد و باباجون فوتبال ایران - اندونزی رو دید و من هم مشغول کیک پزون تولد یلدا جون شدم (به دستور باباجون). ساعت ۱۷:۳۰ حرکت کردیم رفتیم خونه یلدا جون و یه تولد کوچولو خودمونی براشون گرفتیم. و ساعت ۱ بامداد برگشتیم خونه.
چهارشنبه باباجون طرفای ظهر زنگ زد گفت بریم شمال؟ گفتم بارندگیه هااااا ... گفت عیبی نداره... ساعت ۱۳:۳۰ رفتم دنبال نوژا که از مهد بیارمش دیدم شراره جون دارند براشون گریم کودک انجام میدهند.

صبر کردم کارشون که تموم شد نوژا جون رو آوردم اداره و کمی پیشم بود.

و ساعت ۱۴:۲۰ با سرویس حرکت کردیم و دخترک تو سرویس خوابش برد (حسابی از دیشب خسته بود) ساعت ۱۶:۳۰ تو خونه بیدار شد و دیگه دیر شده بود که باباجون با دوربین ازش عکس بندازه و این عکس بالا هم عکسیه که تو اداره با مبایل ازش انداختم. نوژا که بیدار شد حرکت کردیم رفتیم مهدی رو هم از کارگاه باباجون برداشتیم و رفتیم به سمت رشت. ساعت ۲۲:۳۰ خونه خاله مصی بودیم. کادوی تولد خاله مصی رو هم اونجا بهشون دادیم البته با یک ماه و اندی تاخیر.. (خاله مصی متولد دومه مهرماه هستند)
پنجشنبه تا ساعت ۱۸:۳۰ خونه خاله مصی بودیم و بعد با آرام و مهدی و مهیار رفتیم خیابون گلسار کمی گشتیم و برگشتیم خونه.
جمعه ۲۷/۸/۹۰ ساعت ۱۱:۳۰ به همراه مهدی و مهیار به سمت تهران حرکت کردیم و ساعت ۱۸:۳۰رسیدیم خونه....

هوا بارونی و لطیف بود و همینطور سرد ولی نه به سرمای تهران... موقع رفتن و برگشتن هم حسابی ترافیک بود طوری که مسیر سه ساعت و نیمه رو ۶ ساعت تو راه بودیم....
در اتوبان قزوین کرج هم چندین بار رنگین کمان دیدیم که یکبارش خیلی جالب بود دوتا رنگین کمان کنار هم بودند.


![]()
![]()
![]()
![]()
گل و گلاب و خانم نفس من ، نجیبم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دختر خوب مـامـان عشقم و بهترینم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
وجود من جون گرفت از بودن در کنــارت ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تویی قشنگ و نازم تویی عزیز تریــنم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تولـــدت مبـــــارک نوژا خانم شیرینم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تولدت مبارك ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تولدت مبارك ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چهار سال پيش يه روز جمعه كه مصادف بود با سالروز تولد خودم راهي بيمارستان مادران شدم تا خدا بهترين هديه تولدم رو بهم هديه كنه و اون ارمغان تو بودي دختر من.... هميشه و هميشه دوستت خواهم داشت. اين شعر رو هم امروز براي تو گفتم اميدوارم به دلت بشينه.
خوب از مراسم ها بگم ...
چهارشنبه ۴/۸/۹۰ با دوستان در محل رستوران سوپر استار پارك وي جمع شديم و تولد دسته جمعي گرفتيم با بچه هاي آبان ۸۶ : عليرضا جون و مامان الهه، آراد جون و مامان مريم، پرنيان جون و مامان الهام، رونيكا جون و مامان الي، آرمين جون و مامان eliiii، راشين جون و مامان ستاره، دارا جون و مامان پگاه و آسا جون، آرين جون و مامان فيروزه و آرمين كوچولو و پرهام جون و مامان محبوبه (كه زحمت كيك رو هم كشيده بودند) و نوژا جون و من (كه كادوها رو تهيه كرده بوديم و از شب قبل كادو كرده بوديم)
كادوي بچه ها تو تولد پايان چهار سالگي شون يك پك شامل ۴ تخم مرغ سفالي با رنگ و قلمو بود كه بچه ها بايد خودشون رنگ آميزي ميكرند.
كيك هم شبيه همبرگر بود و خيلي خوشگل بود.

بچه ها اول كلي تو استخر توپ و حياط و داخل رستوران بازي كردند بعد غذا گرفتيم كه غذاي نوژا يك جايزه كودك هم روش داشت كه يك ميز كوچيك بيليارد بود و بعدكادو ها رو برداشتند بعد هم يكي يكي با كيك عكس انداختن كه خودش داستاني بود...
سه شنبه ۱۰/۸/۹۰ ساعت ۸:۳۰ از خونه حركت كرديم و رفتيم قنادي خوشه و كيك نوژا رو كه طرح سيندرلا روش بود تحويل گرفتيم و رفتيم مهد كودك. ساعت ۱۰:۳۰ عمو يكتا (نوازنده برنامه هاي كودك تلوزيون كه روزهاي سه شنبه به مهد كودك نوژا جون ميان و با بچه ها سرود تمرين ميكنند و اونها رو با برنامه هاشون حسابي شاد و هيجان زده ميكنند) رسيدند و مراسم تولدت مبارك در مهد كودك شروع شد و ساعت ۱۱ به پايان رسيد. نوژا حسابي رقصيد و بچه ها هم حسابي با نوژا همكاري كردند و واقعا عمو يكتاي عزيز هم سنگ تموم گذاشت.

اينم نوژا و دوستان و مربي كلاس پيش آمادگي در مهد كودك

دوشنبه ۱۶/۸/۹۰ مصادف با عيد قربان آژانس گرفتيم (باباجون ماشينش رو فروخته و به قول نوژا ديگه gen2 نداريم) و رفتيم زير پل كريمخان يه نمايشگاه ماشين كودك و يه ماشين انتخاب كرديم متأسفانه صندليش خراب بود و دوباره رفتيم خيابون جمهوري و از اونجا براي نوژا خانم يه ماشين شارژي كودك به عنوان كادوي تولد ۴ سالگيشون خريديم. به انتخاب نوژا جون رنگ ماشين صورتيه و نوژا واقعا عاشقش شده و مدام سوارش ميشه و از همون روز و تو خونه مامان بزرگ ارانندگي با اون رو ياد گرفت و اذعان كرد كه رانندگي سخته... ناهار خونه مامان بزرگ بوديم.


سه شنبه ۱۷/۸/۹۰ ساعت ۱۷ دايي جان زنگ زد و گفت ميخواهيم بياييم خونتون. و من سريع يك كيك خونگي آماده كردم و ساعت ۱۹ دايي جان و زن دايي و نگين رسيدند و زحمت كشيده بودند براي نوژا يك ژاكت صورتي قشنگ و براي من هم يك بلوز زيبا آورده بودند. نوژا خودش از مهمونهاش پذيرايي كرد و بعد از شام هم براشون كيك بريد. (متأسفانه امسال به دليل فوت پدر عمو عليرضا، تاتا و پويا و پارسا و عمو عليرضا تو جشن نوژا نميتونستند شركت كنند و ما جشني مثل سالهاي قبل نگرفتيم)
یه خبر دیگه اینکه باباجون سه شنبه شب با ماشین جدیدش اومد و نوژا از ماشین جدید باباجونش خیلی خوشش اومد. ماشین جدید باباجون یک مگان سبزه...

چهارشنبه ۱۸/۸/۹۰ سالروز تولد من و نوژا جونه. با هم اومديم اداره و برف ميباريد. عجب تولد پاييزي برفي زيبايي.... تو مسير نيلوفر جون رو ديديم و نوژا دست در دست مربيش راهي مهد شد و تو راه من و ايشون در مورد برف بازي و علاقه شديد نوژا به برف و آب بازي صحبت ميكرديم. مربي خوب نوژا تو راه يك گلوله برف به سمت نوژا انداخت و نوژا در عين خجالت از برف بازي خوشحال بود. ساعت ۱۰:۱۰ زنگ زدم مهد كه تولد نوژا رو رأس ساعت متولد شدنش بهش تبريك بگم كه مدير مهد گفت رفتند حياط برف بازي وقتي نوژا اومد پاي تلفن اونقدر ذوق زده و بي تاب بود كه دوباره برگرده پيش دوستانش براي برف بازي كه زود خداحافظي كرد. خيلي خوشحالم كه دختركم اينقدر خوشحال بود.

چهارشنبه ۱۸/۸/۹۰ بعد از برگشتن از مهد و استراحت ساعت ۱۹ طاها و ایلیا و پریا و امیرمحمد (نوه های خانم ضیائی) اومدند بالا و برای نوژا کادو آوردند و با نوژا کلی بازی کردند. و در آخر مثل همیشه طاها و نوژا دعوا کردند (این بخش دیگه کاملا عادیه همیشه آخرش این دوتا ناسازگار میشن) . زنگ زدم به باباجون و گفتم کیک بگیره بیاره که بفرستیم پایین به خاطر زحمتشون و کادوهاشون. طاها یک پک ماشین لباسشویی و دستگاه بافندگی دستی کوچولو - ایلیا یک عروسک نوزاد خواب که خور و پف میکرد و خانم ضیائی هم پول دادند به نوژا. باباجون ساعت ۲۰ رسیدند و کیک تولد نوژا و یه دسته گل براي تولد من آوردند كه نوژا خانم سريع از من گرفت و گفت باباجون براي هر دومونه؟ و باباجون هم خنديد و گفت بله براي هر دوتونه.... و اینطوری شد که کادوی تولد امسال من هم بین من و دخترکم تقسیم شد . آخه هم من و هم نوژا عاشق گل هستیم.

پنجشنبه ۱۹/۸/۹۰ صبح یه سر رفتیم خونه مامان بزرگ و مامان بزرگ و خاله مرضی و تاتا هم برای تولد نوژا یکی یک تراول دادند. و ما هم به خاله مرضی و تاتا و پویا کیک دادیم. پویا پیش ما موند و با ما اومد خونمون. با نوژا کلی بازی کردند و نقاشي كشيدند و ناهار خوردند و ساعت ۱۵:۳۰ بعد از رسیدن باباجون و مهدی و خوردن ناهار رفتیم خونه عمه فخری پویا (مراسم ختم قرآن داشتند) و پویا رو تحویل تاتا دادیم.

نوژا و پویا در حال رنگ کردن کتاب رنگ آمیزی در حالیکه هر کدومشون مداد رنگیهای خودشون رو استفاده میکردند. در نهایت هم نوژا جامدادی بن۱۰ که خاله شهلا شب تولد باباجون بهش داده بود رو به پویا داد و گفت پویا بیا این مال تو آخه پسرونه است (این کار واقعا از نوژا بعیده چون هرگز وسایلش رو به کسی نمیده ولی اینبار معجزه رخ داده بود و از ته قلبش و حتی بدون اینکه به من بگه جامدادیش رو کادو داده بود) و پویا واقعا خوشحال شد. بعد هم اومد به من گفت و من هم گفتم عیب نداره دخترم کار خوبی کردی به داداشیت کادو دادی. و بعد از من قول گرفت که یه دونه جامدادی کیتی دخترونه براش بخرم...
جالب اینه که موقع برگشتن از خونه تاتا اینها از سوپر سر کوچه که رد میشدیم گفت برام جایزه بخر و رفتیم و خودش یه جعبه شادی انتخاب کرد وقتی رسیدیم و بازش کرد توش علاوه بر CD و ... یه جامدادی زرد رنگ پو بود و نوژا رو خیلی خوشحال کرد. گفتم دخترم اينم به خاطر كار خوبي كه كردي تو جايزه ات يه جامدادي ديگه در اومد. نوژا هم سريع مدادهاي رنگي بي جامداديش رو ريخت توي جامدادي جديد.![]()

جمعه ظهر خونه دایی جان بودیم و ناهار آبگوشت نگین پز خوردیم. تو مسیر نوژا اعلام کرد که این ماشین رو بیشتر از قبلی دوست داره و نرم تر از قبلیه. و واقعا راست میگه اصلا قابل مقایسه نیستند در حدی که بچه چهار ساله تفاوتشون رو احساس کرد.... نوژا و دایی جان بعد از ناهار رفتند پارک و شهر بازی و کلی دخترک و داییش باهم بازی کردند. وقتی رسیدند خونه نوژا حسابی صورتش یخ کرده بود ولی از بس ذوق داشت اصلا براش مهم نبود. ساعت ۱۶ هم با گریه دخترک رو از دایی جان جدا کردیم.
شنبه ۲۱/۸/۹۰ ماهان جون برای نوژا کادوی تولدش رو آورد مهد. بعد از ظهر که رفتم نوژا رو تحویل بگیرم با یک غرور و شادی خاصی گفت : مامان ببین داداشم برام کادو سوشوار آورده .... (سشوآر) و از دیدن سشوارش واقعا ذوق زده شد. نوژا اصلا اجازه نمیداد سرش رو بعد از حمام سشوار بزنیم جمعه (۲۰/۸/۹۰) صبح که بردمش حمام بعدش برای اینکه بتونه بره خونه دایی جانش برای اولین بار بهم اجازه داد سرش رو سشوار کنم و دیروز که سشوار کودک طرح پو رو از ماهان جون کادو گرفت میگفت : دیگه مامان خودم سرم رو سوشوآر میکنماااااا
![]()
![]()
![]()
![]()
تولدت مبارك ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تولدت مبارك ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چهارشنبه ۹/۹/۹۰ عموختار (عمومختار) و خاله گلاله و روژان اومدند و خونه مون و يك بالاپوش صورتي گرم و خوشگل براي تولد نوژا آوردند. نوژا كلي خوشحال بود كه خواهرش اومده و با عموختار و روژان حسابي بازي و شيطنت كردند.

دنياي بادكنكهاي رنگارنگ نوژا بر روي كاغذ

مربی نوژا (نیلوفر جون) از این نقاشی خیلی راضی بود و در دفتر روزانه نوژا از این نقاشی تعریف کرده بود.
نقاشي با موضوع كتاب

گوزن و گوسفند

شهر و خيابان

تنگ و ماهي

دخترم نماي تنگ و ماهي رو از بالا نگاه كرد و كشيد. الحق نقاشي سختي بود ولي تونست زوايا و انحناي تنگ رو توش مشخص كنه.
اینم نقاشی آدمک عینکی

چهارشنبه ۶/۷/۹۰ خاله پريسا بهمون خبر داد كه خاله ماهرخ و ني ني شيرينش پارميس جون اومدند ايران...
شنبه ۹/۷/۹۰ موقع برگشتن از اداره من و نوژا رفتيم براي ني ني خاله ماهرخ يه سينه ريز گل و زنجير گردني طلا سفيد خريديم و ساعت ۱۷:۴۵ جلوي خونه مادر خاله ماهرخ با خاله پريسا و رضوان جون قرار گذاشتيم و همگي باهم رفتيم ديدن خاله ماهرخ و پارميس عزيز. دخترك عسل خاله ماهرخ از همون اول عاشق نوژا شد و سعي ميكرد خودشو به نوژا برسونه و با دخترك من حرف بزنه. پارميس كوچولو هفت ماهشه و چون نميتونست صحبت كنه با صداهاي مختلف با نوژا ارتباط برقرار ميكرد.
سه شنبه ۱۹/۷/۹۰ خاله ماهرخ و پارميس جون و خاله پريسا و عمو مهران شام اومدند خونه ما و پارميس شيرين عسل جلوي در وسايلش رو چيد و با نوژا مشغول بازي شد. نوژا هم كه خيلي منتظر رسيدن اونها بود با دادن جغجغه هاي نوزاديش به پارميس جون ازش پذيرايي كرد.

نوژا و من و باباجون که حسابی عاشق پارمیس عزیز شدیم و دلمون بعد از رفتنش خیلی تنگ شد...
پنجشنبه ۲۱/۷/۹۰ ساعت ۶ صبح دايي جان زنگ زد و خبر فوت پدر عمو عليرضا (آقاجون پويا و پارسا) رو بهمون داد و خيلي ناراحت شديم. باباجون سريع رفت دنبال عمو عليرضا و بعد رفتن پيش دايي جان براي مهيا كردن مقدمات. من و نوژا هم رفتيم خونه مامان بزرگ و با پويا بازي كرديم. ساعت ۱۱:۳۰ هم نوژا و پويا رو بردم دكتر مسكوب چون نوژا كمي سرماخورده بود. طرفاي ظهر هم رفتيم ديدن خانواده مرحوم براي تسليت كه ديگه پويا با ما برنگشت.
جمعه ۲۲/۷/۹۰ ساعت ۹:۴۵ حركت كرديم به سمت بهشت زهرا براي تشعيع جنازه و خاكسپاري و نوژا هم هر كاري كردم خونه مامان بزرگ و خاله مرضي پيش پويا نموند و با ما اومد. اونجا هم مدام ميخواست از تمام كارها سر در بياره و در مورد همه چيز سوال ميكرد و من و دايي جان جوابش رو ميداديم. بعد هم اصرار داشت كه مراسم شستن و كفن كردن و خاك سپاري رو كامل ببينه كه ما بهش اجازه نداديم و مدام ميپرسيد چرا نميذاريد من برم جلو؟؟؟؟ ساعت ۱۳ مراسم تموم شد و همه به سمت رستوران داريوش رفتند جهت صرف ناهار و دايي جان و زن دايي و نگين و فهيمه جون كه با ماشين ما اومده بودند به همراه ما كمي بيشتر سر مزار مونديم و قرآن خونديم بعد رفتيم سر مزار برادر شهيد زن دايي (پسرعمه من) و بعد از اداي فاتحه به سمت رستوران حركت كرديم. ساعت ۱۵:۳۰ رسيديم خونه و باباجون رفت دنبال بقيه كارها ... منم از فرصت استفاده كردم و همراه دايي جان رفتيم كيك تولد باباجون و شمع رو خريديم و گذاشتم خونه مامان بزرگ تو يخچال تا شب ببرم خونه خودمون. بعد هم رفتيم خونه و كارهاي شب رو آماده كردم. شب تولد باباجون بود (باباجون متولد ۲۳ مهر هستند) و من براي اين شب از دو هفته پيش برنامه ريزي كرده بودم و خاله شهلا اينها و خاله يلدا اينها و دايي مرتضي اينها رو دعوت كرده بودم. باباجون ميدونست كه مهمون داريم و مهمونها كي هستند ولي نميدونست كه تولد براش گرفتيم. ساعت ۱۹ زن دايي سهيلا و دايي مرتضي و درسا جون رسيدند و تا رسيدند نوژا كادو تولد زن دايي و درسا رو بهشون داد. ساعت ۲۰ خاله شهلا و پويا و پيام و عمو ارسلان هم اومدند. ساعت ۲۱:۳۰ هم خاله يلدا و بيتا رسيدند. منم از فرصت استفاده كردم و رفتم كيك باباجون رو از خونه مامان بزرگ آوردم. وقتي با كيك و شمع روشن وارد خونه شدم همه شروع به خوندن شعر تولد كردند و باباجون حسابي شوكه شده بود. خدا روشكر همه چيز به خوبي برگزار شد. كادوي من و نوژا جون به باباجون سه تا ربع سكه بود كه داخل صدف كاكائويي بزرگي كه روي كيك بود گذاشته بودم و اول باباجون متوجه اون نشد... خاله شهلا ست لباس زير مردانه و جوراب ، خاله يلدا اودكلن كريستين رونالدو و زن دايي سهيلا هم گلدون فانتز زحمت كشيده بودند و براي باباجون آورده بودند.
بابا و نوژا پس از كشف دايي مرتضي از صدف و كادوي داخلش ديدن ميكنند ...

مراحل فوت كردن شمعها و بريدن كيك رو هم نوژا خانم انجام دادند.
باباجون تولدت مبارك.
پنجشنبه ۱۴/۷/۹۰ من و نوژا ظهر خونه مامان بزرگ بودیم. تاتا و پویا هم اومدند و بعد عمو علیرضا هم رسید پیشنهاد داد که بریم جورد. ساعت ۱۵:۳۰ رفتیم خونه و دخترکم خوابید. باباجون هم رسیده بود و خواب بود. ساعت ۱۸ تاتا زنگ زد گفت حالا که نرفتیم جورد بریم تئاتر و شام هم بیرون بخوریم. ساعت ۱۹:۱۵ تاتا اینها اومدند دنبالمون و باهم رفتیم تئاتر <<بابا گلی به جمالت>> ساعت ۱۹:۳۰ اونجا بودیم و قبل از شروع برنامه پویا و نوژا همراه عمو علیرضا رفتند طبقه پایین که شهر کتاب بود و عمو علیرضا برای پویا و نوژا جایزه خرید. برای پویا یکی از همراهان بن ۱۰ و برای نوژا ست لوازم آرایشگری (شونه و قیچی و سشوار و آینه و ...) نوژا از خریدش خیلی راضی بود و دختر خوبی بود و تا آخر تئاتر همراهیمون کرد و اذیت نکرد. ساعت ۲۰:۳۰ تئاتر شروع شد و ساعت ۲۲:۱۵ تموم شد. برنامه شاد و موزیکالی بود و نوژا خیلی دست زد و رقصید. بعد از برنامه رفتیم خیابون ولی عصر رستوران سنتی ایران تک و شام خوردیم که دخترک هیچی نخورد. ساعت ۱:۳۰ رسیدیم خونه و خوابیدیم.
جمعه ۱۵/۷/۹۰ ساعت ۸ تاتا زنگ زد که بریم جورد ولی باباجون خواب بود ما نرفتیم. ساعت ۸:۱۰ نوژا بلند شد و از اونجایی که شام نخورده بود گشنه اش بود. بهش صبحانه دادم و مشغول بازی با اسباب بازی جدیدش بود که یهو گفت مامان قلبم داره میزنه. وقتی دست روی قلبش گذاشتم دیدم خیلی تند و محکم داره میزنه ... شمردم از ۱۵۰ بار در دقیقه بیشتر شد و از اونجاییکه دکتر موحدی (متخصص قلب کودکان) که ۵ ماه پیش هم نوژا رو به همین علت پیشش برده بودم گفته بود اگر ضربانش بالای ۱۵۰ تا در دقیقه شد سریع برسونیدش که ازش همون موقع و تا قبل از نرمال شدن ضربان (که اصولا ۱۰ تا ۱۵ دقیقه زمانش طول میکشه و بعدش ضربان قلب دخترکم نرمال میشه) نوار قلب بگیریم ببینیم مشکل چیه... سریع باباجون رو بیدار کردم و رفتیم بیمارستان کودکان بهرامی. ولی متاسفانه تا بیاییم به اورژانس و نگهبانی توضیح بدیم که این شرایطش خاصه و همین الان باید نوارش گرفته بشه و تا اونها ما رو فرستادند صندوق و پذیرش و هزارتا .... و .... و همچنین اتمام صبحانه پرستاران گرامی دیگه زمان از دست رفت و وقتی نوار قلب رو گرفتیم ضربان به حالت طبیعی برگشته بود و دور و بر ۱۲۰ تا ۱۳۰ شده بود. دکتر اورژانس هم همون حرف دکتر قلب رو تکرار کرد که باید همون موقع سریع نوار رو میگرفتید (یکی نیست بگه بیمارستان شما و عدم همکاری پرسنل ما رو معطل کرد وگرنه تو همون حالت نوار رو گرفته بودیم دیگه...)
نوژا حدود ۵ ماه پیش هم این مشکل براش پیش اومد که نوار قلب و اکو انجام دادیم و خدا رو شکر سالم بود ولی دکتر گفت اگر این حالت براش پیش اومد سریع برسونیدش اورژانس و نوار رو بگیریم تا ببینیم علت چیه؟؟ اگر این حالت زیاد تکرار بشه خدایی نکرده و چون این مشکل نهایتا ۱۰ تا ۱۵ دقیقه طول میکشه باید نوار قلب ۲۴ ساعته براش بذاریم.... البته نظر دکتر قلب اینه که احتمالا عوارض داروهاییه که نوژا داره مصرف میکنه و شاید روزهایی که این حالت برای نوژا پیش میاد در کنار مصرف داروهای روتینش غذا یا خوراکی مصرف کرده که با این داروها همزمان که بشن این حالت رو پیش میاره ولی دکتر روماتولوژش میگه نه این عارضه داروهای من نیست....
واقعا نمیفهمم معنی اورژانس چیه؟؟؟؟ اصلا نمیفهمم بچه ای که به خاطر سرماخوردگی اومده باید زودتر بره تو یا بچه ای که مثل نوژای من با حالت واقعا اورژانس اومده؟؟؟؟
واقعا تو بیمارستان کم مونده بود که فریاد بزنم هر چند باباجون چندتا فریاد اساسی زد...
اینم دخترک من روی تخت درحالیکه بعد از رسیدن نوبت ما و رفع اون حالت داره ازش نوار قلب (یا به قول من نقاشی قلب نوژا) گرفته میشه ..

از بیمارستان که برگشتیم دیگه جورد نرفتیم که تو تهران باشیم و دسترسی به اورژانس درصورت نیاز برامون راحت تر باشه (اورژانس نمیدونم کلمه مناسبی برای این جور جاها هست یا نه؟؟؟). نوژا بهانه میگرفت که قرار بود با تاتا بریم جورد و ... برای اینکه روحیه اش عوض بشه ظهر هماهنگ کردیم و رفتیم خونه حسین و فهمیه جون و باباجون از اون سوسیس بندریهای معروفش که نوژا هم با اینکه اصلا لب به فست فود و سوسیس و کالباس نمیزنه دوست داره پخت و دایی جان و زن دایی هم از زیارت شاه عبدلعظیم رسیدند و ناهار رو خوردیم. نوژا واقعا با دیدن دایی جان روحیه اش عوض میشه. واقعا عاشقه دایی جانه و دایی جان هم همینطور.... بعد از ظهر به سختی از دایی جان دل کند و رفتیم خونه. شام هم خونه مامان بزرگ دعوت بودیم که دایی جان و نگین هم بعد از شام رسیدند و نوژا مجددا شاد شد. و باز هم به سختی بردیمش خونه. دل کندن از دایی جان براش خیلی سخت و دردناکه...
چهارشنبه ۳۰/۶/۹۰ ساعت ۱۳:۳۰ باباجون طرفای غرب کار داشت موقع برگشت اومد دنبال دخترک و مامانش و با هم رفتیم خونه. نوژا که خیلی خوشحال بود باباجون اومده مهد دنبالش... نمیدونم چه حسیه ولی خیلی دوست داره باباش بره از مهد بیاردش و سوار بر ماشین از مهد دور بشه.... ساعت ۱۴:۲۰ رسیدیم خونه و طاها بدو بدو اومد به نوژا گفت میایی بریم اوز پیش گاوا و خراااااااااا
پنجشنبه ۳۱/۶/۹۰ بعد از صبحانه باباجون رفت برای انجام کارهای ویلا من و خانمها هم موندیم و مشغول دوخت و دوز ملافه تشکها و پتوها. نوژا و طاها و ایلیا هم مشغول بازی و دعوا بودند و هر ۵ دقیقه جیغ نوژا هوا میرفت و با گریه شکایت طاها رو میکرد. طاها هم که نقطه ضعف دخترک من دستش اومده بود مدام نوژا رو میزد...
موقع ناهار مردها هم برگشتند و ناهار خوردیم و باباجون و مردها رفتند و ما بچه ها رو خوابوندیم و مشغول ادامه دوخت و دوز شدیم. عصر که بچه ها بیدار شدند همراه پریا جون و امیر محمد جون رفتند صحرا (به قول طاها و ایلیا پیش گاوا و خرا) و همگی اسب سواری کردند. نوژا یه دسته گل خوشگل هم برای من چیده بود و با خودش آورد.
جمعه ۱/۷/۹۰ بعد از صبحانه مردها رفتند سر کارشون تو خونه و ما خانمها هم رفتیم آشپزخونه رو که باباحون کارهاش رو تموم کرده بود مرتب کردیم و وسیله چیدیم. بچه ها هم با پریا جون و امیرمحمد جون بودند و آخرای کار رسیدند. برای ناهار دوباره برگشتیم خونه پدری خانم ضیائی و بعد از نهار و استراحت بچه ها دوباره عصر رفتند گردش و اینبار سوار الاغ شدند. که نوژا ترسیده بود و دوست نداشت.
شنبه ۲/۷/۹۰ باباجون که کارش دیگه تموم شده بود ساعت ۱۲ حرکت کردیم به سمت تهران و خانواده ضیائی (دخترا و پسرا) موندند تا خونه رو کامل اثاث بچینند. ساعت ۱۵ رسیدیم خونه . نوژا که تو راه کامل خواب بود دیگه نخوابید و باباجون که حالش بد بود خوابید.
اینم دخترک من کنار گاوها در چمن زار

یکشنبه ۳/۷/۹۰ شروع سال تحصیلی ۹۰-۹۱ بود و همه بچه ها راهی مدارس بودند و نوژا هم تو حال و هوای مهر سرحال و شاد وارد مهد شد.
پی نوشت ۱ : از دوشنبه قبل سازمان تصمیم گرفت که مهد کودک رو ببنده و من و مامان ماهان و بابای کیانا جون که هیات مدیره مهد هستیم درگیر کارهای مهد هستیم و از این اتاق به اون اتاق مشغول راضی کردند سازمان هستیم. فعلا سه ماهی ریاست محترم سازمان بهمون وقت دادند تاکارهای مجوز رو به سرانجام برسونیم. امیدوارم مهد باقی بمونه هر چند هزینه رو دو برابر کردند ولی ارزش داره چون اگر مهد سازمان جمع بشه همه مادرها گرفتار میشن. خدایا کمکمون کن.
پی نوشت ۲ : از روزی که از اوز برگشتیم باباجون حسابی مریضه. تو اوز مسموم شده بود و تا سه شنبه ۵/۷/۹۰ حسابی دل درد داشت. چهارشنبه ۶/۷/۹۰ هم صبح زود رفت سر کار و ساعت ۹ صبح با درد قفسه سینه راهی اورژانس بیمارستان شد بعد از ظهر نوژا رو خونه مامان بزرگ پیش زن دایی و نگین گذاشتم و رفتم بیمارستان فجر پیش باباجون. نوار قلب و ام آر آی سر و گردن و آزمایشات لازمه رو انجام داده بود و خدا رو شکر سالم بود ولی درد اذیتش میکرد. دکتر گفت احتمالا افتادگی دریچه مبتلا هستی و نباید خودت رو خسته کنی یا به خودت فشار بیاری. این حالت هم بعد از دهه ۴۰ در مردان برطرف میشه و تا دو سه سال آینده دیگه این مشکل برات پیش نمیاد. (باباجون هر وقت خیلی خسته میشه یا عصبی میشه سمت چپ بدنش بی حس میشه که نگران کننده بود و دکتر مغز و اعصاب براش ام آر آی نوشته بود و خدا رو شکر جوابش خوب بود و از نگرانی در اومدیم.) پنجشنبه صبح هم باباجون به همراه حسین رفتند بیمارستان و تست ورزش از باباجون گرفتند خدا رو شکر اون هم خوب بود.
این چند روز تاتا حسابی برای باباجون زحمت کشید و کارهای بیمارستان و وقت گیری ام آر آی و ... رو برامون انجام داد. تو خونه هم مدام زنگ میزد و وضعیت باباجون رو چک میکرد. واقعا تو این جور محیط ها وجود یک نفر آشنا خیلی مفید و لازمه.
نوژا عاشقه موتوره و گاهی حتی به باباجون میگه میشه ماشین رو بفروشی و موتور بخریم؟؟؟
اینجا هم تو حیاط خونه مامان بزرگ روی موتور حسین نشسته...

از وقتی نوژا برای خودش دیگه مستقل شده و راه افتاده مدام در حال گفتن نکن - نرو - نشین - دست نزن و ... که همگی افعال منفیه هستم. خیلی ناراحتم که مدام باید این افعال رو بکار ببرم ولی یه حسی بهم میگه نوژا دختره و باید متین و خانم بزرگ بشه... خیلی از کارها رو نباید بکنه.
امروز که داشتم با مدیر مهد و مربیها صحبت میکردم همه از رفتارهای نوژا تعریف میکردند و همه ازش راضی بودند. دخترکم واقعا یه خانم باوقار و متین شده. رفتارهای درست و غلط رو تشخیص میده و تا جایی که شیطنتش اجازه بده از رفتارهای زشت پرهیز میکنه. گاها از دستش در میره ولی نه درحدی که بشه گفت کارش بد بوده. در هر صورت هنوز کودکه و شیطنتهای کودکانه رو داره .
کنگاور هم که بودیم همه از رفتار نوژا راضی بودند. حتی بهم گفتند که مشخصه خوب تربیتش کردی دختر خیلی خوبیه و مهمتر از همه اینکه بزرگتر از سنش رفتار میکنه و میفهمه و این به نظر بقیه خیلی خوبه و میگفتند حسن این رفتارها و بزرگی دخترکم رو تو ۱۷ یا ۱۸ سالگی اون بیشتر متوجه میشم....
زن دایی نوژا همیشه میگه این دختر یه ذره بچگی نمیکنه که ما بچگی نوژا رو هم دیده باشیم...
با تمام این تفاسیر خیلی ناراحتم. با خودم کلنجار میرم. مدام نگرانم نکنه این بکن نکن های من نوژا رو تو محدودیت شدید بذاره و زمانی که بزرگتر بشه افسوس بخوره که کاش در کودکی این کار رو میکردم... البته از لحاظ بازی و سرگرمی چیزی براش کم نذاشتیم. چه بازیهای درون منزل و چه تفریحات بیرون اعم از پارک و شهر بازی و مسافرت و ...
گاهی جوابهایی میده که واقعا راهگشا هستند و منطقی. هر صحبتی رو تحلیل و تفسیر میکنه و به نتیجه میرسه. کاملا آگاهانه رفتار میکنه و اصلا نمیشه مثل بچه های دیگه سرش رو گرم موضوع دیگه ای کرد. خیلی میفهمه بیشتر از سنش....
بعضی وقتها هم آموزش های خونه در بیرون خونه دچار تضاد میشه. به نوژا یاد دادم که تو اتاق خواب بزرگترهای خونه مخصوصا مامان باباها نباید رفت. بچم تو خونه اصلا وارد اتاق خواب ما نمیشه حتی بعضی شبها نیمه شب که بیدار میشه بالشش رو میگیره دستش و میاد پشت در اتاق میخوابه ولی تو نمیاد... ولی بچه های دور و بر این قانون رو رعایت نمیکنند شاید هم براشون تعریف نشده. وقتی از نوژا میشنوند که نباید وارد اتاق خواب مامان باباها شد خیلی صریح میگن نه کی گفته ما میریم.... و نوژا با تعجب و سوالهای متعدد میاد سراغ من...
یا مثلا بچه ای داره شیطنتی میکنه که من اصلا به نوژا اجازه انجام چنین کاری رو نمیدم و دخترک با تعجب و التماس میگه مامان پس چرا فلانی داره اینکار رو میکنه؟؟؟ یا اگر اون کار رو انجام بده و از طرف من یا باباجون دعوا بشه میگه فلانی گفت این کار رو بکنیم من که نگفتم....
و موارد بسیار زیاد از تضادهای تربیتی....
شاید باید به قول بعضی از آشناها صبر کنم تا زمان همه چیز رو نشون بده....
خدایا کمکم کن که بتونم دخترکم رو خوب و خانم بار بیارم و در تربیتش کوتاهی نکنم.
چهارشنبه ۱۶/۶/ ۹۰ شب موقع خواب نوژا گفت گوشم درد میکنه. این چند روزه بعد از برگشتن از کنگاور علامتهای سرماخوردگی رو داشت ولی جدی نبود.
پنجشنبه ۱۷/۶/۹۰ ساعت ۱۰ صبح نوژا رو بردم درمانگاه پاستور تا دکتر مسکوب (فوق تخصص اطفال) معاینه اش کنه. دکتر بعد از شوخی و بازی با نوژا شروع به معاینه کرد و گفت گوش چپش کمی قرمزه و برای ۱۰ رو آنتی بیوتیک تجویز کرد و گفت یکشنبه دیگه مجددا نوژا چون رو بیار تا گوشش رو چک کنم. موقع برگشت (زمانیکه عجله داشته باشم یا خرید داشته باشم نوژا رو با کالسکه میبرم بیرون) تو پیاده رو چند باری مجبور شدیم توقف کنیم تا عابرین راه رو باز کنند و بتونیم رد بشیم. و هر بار من از عابرین یا در اصل سد معبر کنندگان محترم میخواستم که راه بدند ما رد شیم. نوژا که دیگه خسته شده بود گفت مامان یه بوق قرمز بخر وصلش کنیم اینجا (جلوی کالسکه) وقتی آدمها میان جلومون بوق بزنم برن کنار.... (دخترکم واقعا وقتی سوار کالسکه اش میشه حس ماشین سواری بهش دست میده)
وقتی رسیدیم کالسکه رو بردم خونه مامان بزرگ و حاضر شدیم با مامان بزرگ و خاله مرضی و خاله مریم رفتیم خونه خاله منیژه من و نوژا با ستاره جون و حمیدرضا جون و امید جون بازی کرد. ساعت ۱۳ من باید برمیگشتم چون مادر جون نوژا خونه تنها بود . نوژا خیلی ناراحت بود و دوست داشت بمونه و کلی بهانه گرفت . خیلی دلم براش سوخت ولی نمیتونسم بمونم. موقع برگشت سر راه رفتم داروهای دخترک رو بگیرم. تو داروخانه بودم دیدم نوژا نیست اومدم بیرون و هراسون دنبالش میگشتم دیدم تو پیاده رو جلوی داروخانه داره منو نگاه میکنه. خیلی ترسیده بودم و حالم خیلی بد شده بود. به معنای واقعی ترسیده بودم و نزدیک بود سکته کنم. نوژا رو دعوا کردم و براش گفتم که کارش خیلی بد بوده
... بعد از ناهار و استراحت ساعت ۱۸ باباجون زنگ زد گفت ببین اگر تاتا اینها جورد هستند شب بریم اونجا. ساعت ۲۰ همراه مامان بزرگ و مادر جون حرکت کردیم به سمت جورد و ساعت ۲۱ رسیدیم باغ. نوژا خیلی خوشحال بود که اومده پیش داداش پارسا و داداش پویا و ریحانه جون. شب خیلی سرد بود و لباس گرم پوشیدیم.
جمعه ۱۸/۶/۹۰ ساعت ۸ صبح بیدار شدیم. نوژا و ریحانه رفتند تو حیاط بازی کردند تا پویا هم بیدار شد. بعد از صبحانه بچه ها با هم بازی میکردند و مشخص بود به دخترکم خوش میگذره چون سراغی ازما نمیگرفت. بعد از ناهار ساعت ۱۴ ما حرکت کردیم به سمت تهران چون مادر جون بلیط هواپیما داشت و ساعت ۱۷ پرواز داشت. ساعت ۱۵ وسایلشون رو از خونه برداشتیم و رفتیم به سمت فرودگاه مهرآباد و ساعت ۱۵:۴۵ از ایشون خداحافظی کردیم.
این بار هم مثل چند سری قبل نوژا با مادرجون سر ناسازگاری داشت و مدام با هم اختلاف نظر داشتند و با هم کنار نمیومدند . نوژا مدام عصبانی میشد و این برای من خیلی نگران کننده بود.






