



دخترک خوب من در دو سالگی :
همه جملات رو تکرار میکنه.
شعرهایی که بلده : آقا پلیسه- دکتر چه مهربونه- پاییزه پاییزه- تو حوض خونه ما- یه توپ دارم- توپولویم توپولو- توپ سفیدم- چشم چشم دو ابرو- چراغ راهنمایی- اتل متل تربچه- تاپ تاپ- تولد تولد- اتل متل توتوله و ....
شعر دکتر چه مهربونه و شعر تو حوض خونه ما رو خیلی دوست داره و مدام با خودش زمزمه میکنه.
ترانه هایی که بلده : تموم دنیا یک طرف- برو حالشو ببر (سوار ماشین که میشیم به باباش میگه برو حالیشو بیبر... یعنی برو حالشو ببر رو بذار)- ببین این خاله ریزه....
سوره هایی که بلده : ناس- حمد
صلوات رو کامل با و عجل فرجهم میگه.
کلماتی که خیلی قشنگ تر تلفظ میکنه :
اسمارتیز = آتمیس
دمپایی = پایا
الاکلنگ = الالولن
نمونه ای از صحبتهاش :
مامانی چیدد اوشدل شودی (مامانی چیقدر خوشگل شدی) یا اگر از چیزی خوشش بیاد سریع میگه چیدد اوشدله (چقدر خوشگله)
بلیم پاک تاپ تاپ - الالولن- سلسله سبار شیم (بریم پارک تاپ و الاکلنگ و سرسره سوار شیم)
وقتی باهاش قهر میکنم سرشو روی شونش خم میکنه و میگه : مامانی یی لظه چیشام نیدا تون (مامانی یک لحظه تو چشمام نگاه کن) بعد میخنده و میگه حالا بیخن (حالا بخند)![]()
خیلی دختر تمیز و کدبانوییه...
. هرچیزی رو از هرجا برداره میذاره سرجاش- دمپایی و کفشها رو بیرون جفت میکنه هم مال خودشو هم مال بقیه رو- جایی رو کثیف کنه سریع دستمال بر میداره و تمیز میکنه- اگر چیزی سرجاش نباشه سر جاش میذاره- وسایل هر کسی رو باید به خودش بده و کس دیگه ای حق نداره دست بزنه.
رنگهای آبی-صورتی و قرمز رو اسمشون رو میدونه بقیه رو بهش میگم مثلاْ رنگ زرد ... بهم نشون میده .
نوشته شده توسط ** مامان ** در سه شنبه 26 آبان1388 ساعت 10:1 موضوع | لینک ثابت
چهارشنبه ۲۲/۷/۸۸ ساعت ۱۵ همراه عمو مختار ، خاله گلاله و روژان كوچولو به چالوس رفتيم. جاده چالوس كمي ترافيك بود ساعت ۲۱ رسيديم و ساعت ۲۲ رستوران باران در چالوس شام خورديم ساعت ۲۴ در كلارآباد خونه كرايه كرديم و خوابيديم.
پنجشنبه ۲۳/۷/۸۸ تولد باباجون بود. ساعت ۱۰ صبح خونه را تحويل داديم و رفتيم سمت نشتارود و سوئيت در مجموعه پلاژ خانوادگي ونوس كرايه كرديم. بعد رفتيم شهسوار ناهار خورديم و عصر برگشتيم پلاژ (ونوس) و رفتيم كنار دريا و نوژا و عموختار (به قول نوژا) با هم تو دريا آب بازي كردند بعد برگشتيم سوئيت براي باباجون تولد گرفتيم . كيك تولد باباجون رو كه از تهران پخته بودم و برده بوديم. ساعت ۱۷ تا ۱۹ تو سوئيت خوابيديم و بعد رفتيم بيرون براي شام.
جمعه ساعت ۱۰ دوباره رفتيم كنار دريا و نوژا با باباجون و عموختار آب بازي و با مامان شن بازي كرد. ساعت ۱۲ سوئيت رو تحويل داديم و رفتيم به سمت گيلان. ساعت ۱۴ رسيديم رامسر و رفتيم موزه كاخ شاه و ساعت ۱۵:۳۰ رستوران هتل كاسپين بعد از رامسر ناهار خورديم و بعد حركت كرديم به سمت لاهيجان. ساعت ۱۸ كوه شيطان در لاهيجان رو به سمت بالا رفتيم و بعد از پايين اومدن دور درياچه گشتي زديم. ساعت ۲۱ در هتل پرديس رشت اتاق گرفتيم و بعد رفتيم ميدان شهرداري رشت و شام خورديم نوژا خواب بود و حوصله شام خوردن نداشت و با اينكه دل و جيگر دوست داره ترجيح داد بخوابه.
شنبه ساعت ۱۰ رفتيم شهر رشت رو گشتيم و ماهي خريديم و نوژا توي بازار ماهيهاي رشت هيجان زده ماهيها رو نشون ميداد و در موردشون صحبت ميكرد. (دوستشون دارم... ميخورمشون ... هام...) بعد رفتيم جلوي خونه خاله مصي باباجون و مهدي و عمو حبيب رو ديديم و نوژا اصرار داشت بره تو خونه و حاضر نبود كه خداحافظي كنه. بعد رفتيم خاله مصي و تاني (دختري كه خاله مصي پرستارشه) و ساعت ۱۲ اتاق هتل رو تحويل داديم و حركت كرديم به سمت تهران. ساعت ۱۳ از رودبار زيتون خريديم و باباجون و عمو مختار تصميم گرفتند به ديدن عمو جلال و خاله سميه (خدابنده نرسيده به زنجان) بروند و از همون رودبار پشت سد رودبار مسير عوض شد. ساعت ۱۵ در رستوراني نزديك خدابنده ناهار خورديم و ساعت ۱۷ رسيديم خونه عمو جلال. از اونجايي كه تمام لباسهاي دخترك ما خيس و كثيف بود با باباجون رفتيم دو دست لباس براش خريديم. شام خونه عمو جلال و خاله سميسه (به قول نوژا) بوديم و شب هم اونجا مونديم.
يكشنبه ۲۶/۷/۸۸ ساعت ۱۲ از خدابنده حركت كرديم و ساعت ۱۴:۲۰ خونه بوديم. باباجون خانواده عمو مختار رو هم برد خونه خودشون.
سفر خوبي بود. نوژا و روژان در عين اينكه هيچكدام حاضر نبودند پدر و مادرشون اون يكي رو بغل كنه يا تحويل بگيره ولي با هم خوب بودند و بازي ميكردند. ![]()
نوشته شده توسط ** مامان ** در سه شنبه 28 مهر1388 ساعت 14:46 موضوع | لینک ثابت
جمعه ساعت ۴:۳۰ صبح آخرين باري بود كه دخترك خوب من شيربه مامانيشو خورد. مدتی بود كه نوژا فقط نيمه هاي شب تو خواب ۲ بار شيربه ميخورد... ![]()
دقيقا بعد از برگشتن نوژا از شهر بازي ديگه نصفه شبها هم شير نخورد.
دخترک خوب من ديگه بزرگ شده و ديگه شيربه نميخوره . نوژای من وارد مرجله جديدي از زندگيش شده و داره مستقل و خانم ميشه..![]()
دخترم دوستت دارم.![]()
نوشته شده توسط ** مامان ** در دوشنبه 20 مهر1388 ساعت 14:38 موضوع | لینک ثابت
جمعه ۱۷/۷/۸۸ ساعت ۱۶ حركت كرديم رفتيم خونه خاله ميناي باباجون و با ايشون و دختراشون (بيتا و مبينا) ساعت ۱۸ رفتيم پارك ارم.
نوژا كه كلي ذوق كرد و از بدو ورود شروع به شادي و بدو بدو كرد و با تعجب و ذوق به وسايل بازي و مردم نگاه ميكرد.... اول ميخواستيم نوژا رو سوار ماشين برقي كنيم كه خيلي شلوغ بود و رفتيم سراغ اسب گردون بعد قوي گردون روي حوضچه و نوژا از بازي قو خيلي خوشش اومد قبل از اينكه نوبتمون بشه مدام ميگفت سبار شيم (سوار شيم) آخرشم ديگه حاضر به پياده شدن نمي شد و در اين دو بازي مامان همراهش بود. بعد خيلي اصرار داشت سوار سفينه بشه كه با كلك از اون دورش كرديم. بعد رفت سراغ ترن هوايي و به سختي از اون جا هم دورش كرديم. بالاخره با باباجون رفت تو استخر توپ و يه دل سير توپ ديد و بازي بچه ها رو با نگاه شادش تماشا كرد و قبول نميكرد بياد بيرون.... و بالاخره آخرين بازي رو هم با مامان جون سوار شد و ساعت ۲۱ اومديم بيرون.
شهربازي خيلي به نوژا خوش گذشت و چشماش از شادي برق ميزد. واقعا لذت برد و يك شب به ياد موندني براي من شد. هيچوقت شادي و خوشحالي رو كه امشب تو چشماي دختركم ديدم فراموش نميكنم.
تو ماشين نوژا از بس خسته شده بود خوابش ميومد و سراغ بالش رو ميگرفت.
ساعت ۲۱:۳۰ رفتيم فست فود تيته و شام خورديم و ساعت ۲۲:۳۰ خاله مينا و دختراشون رو رسونديم خونه و برگشتيم خونه خودمون و نوژا از خستگي خوابش برده بود.
شب تا صبح هم شير به نخورد و فقط يكبار آب خورد. اين اولين شبي بود كه خودش شيربه نخورد. (الان مدتيه كه روزها ديگه شيربه نميخورد اما نصفه شب هرجور بود شيربه ميخواست.)
دخترم ديگه داره حسابي بزرگ ميشه.
خدايا شكرت.
نوشته شده توسط ** مامان ** در شنبه 18 مهر1388 ساعت 5:36 موضوع | لینک ثابت
روز چهارشنبه مورخ ۲۵/۶/۸۸ ساعت ۱۲:۳۰ حركت كرديم رفتيم به سمت رشت. ساعت ۱۳ رسيديم محل خدمت مهيار (پسر خاله مصي) كه تو پادگان (بين تهران و كرج) نبود. ساعت ۱۳:۳۰ تا ۱۵ نوژا خوابيد و ساعت ۱۵:۳۰ در رستوران چمن ناهار خورديم. نوژا خيلي گرسنه بود و از غذا حسابي استقبال كرد. ساعت ۱۸ رسيديم خونه خاله مصي (خاله باباجون). خاله مصي-مرسده-آرام-عمو حبيب خونه بودند و پسرها كه هر دو سربازيند و نوژا با ديدن عكسها سراغشون رو ميگرفت.
پنجشنبه بارون ميباريد و بيرون نرفتيم.
جمعه ساعت ۱۳ رفتيم كنار دريا (حاجي بكنده) كه بين رشت و انزلي بود. نوژا خواب بود به سختي بيدارش كردم و تا دريا رو ديد از خود بي خود شد و حسابي ذوق و كيف كرد و با خاله مصي و من حسابي آب بازي كرد و لباساي خودش و ما رو خيس كرد. ساعت ۱۵ برگشتيم خونه.
شنبه صبح ميخواستيم برگرديم خونه كه خاله مصي نذاشت. كمي مغازه ها رو گشتيم و ناهار برگشتيم خونه. عصر با مرسده رفتيم بيرون و كيك و كادو خريديم كه براي خاله مصي تولد بگيريم (تولدشون چند روز ديگه بود ولي چون ما ميخواستيم برگرديم زودتر گرفتيم).
يكشنبه بعد از گرفتن تولد و خوردن نهار حركت كرديم و ساعت ۲۱:۳۰ رسيديم خونه.
نوشته شده توسط ** مامان ** در دوشنبه 30 شهریور1388 ساعت 12:35 موضوع | لینک ثابت
دخترک ما دیگه تقریباْ همه کلمات و جملات کوتاه رو میگه. گاهی هم خاطره تعریف میکنه به کلمات و جملات کوتاه و من کیف میکم...
تو سرویس اداره و یا تو جمع خانوادگی یا دوستان کسانی که هستند و یا باید باشند رو نام میبره. یا به قول من حضور و غیاب میکنه.
بیرون مهد مامان بچه ها رو میبینه اسم بچه ها رو میگه و وقتی من هم میگم فلانیه میگه مامانش... یعنی مامان فلانیه...
شعرهایی رو که از بچگی براش میخوندم حالا که می تونه صحبت کنه با من همخونی میکنه یا شعرهای عموپورنگ و ... رو با اونها میخونه. در حالیکه من اصلا فکر نمیکردم اینها رو یاد گرفته باشه و این نشون میده قبلاْ ضبط میکرده حالا که میتونه حرف بزنه اونها رو میخونه...
وقتی که خسته میشه و میره جای باباجون دراز میکشه و خستگی در میکنه...

وقتی لباس عروس مامانی رو با اصرار خودش تنش میکنه و پشت سر هم تکرار میکنه عروس عروس ...

وقتی گربه می بینه سریع دنبالش میکنه و اگر بره زیر ماشین دولا میشه و پیش پیش میکنه تا گربه بیاد بیرون...![]()

پيشرفتهاي نوژا
ديگه در طول روز شيربه نميخوره و فقط موقع خواب و شب تا صبح شيربه ميخوره.
دیگه تو خونه پوشکش نمیکنم و دخترم مثل دختر خانمهای خوب میره دستشويي.... روزها تو خواب هم پوشك نميشه ولي شبها چون سختشه از خواب بيدار شه مجبورم پوشكش كنم.
نوشته شده توسط ** مامان ** در شنبه 7 شهریور1388 ساعت 11:9 موضوع | لینک ثابت
امروز یکشنبه ۲۵/۵/۸۸ دخترک خوب من به طور رسمی وارد کلاس نوپا شد.
البته طی هفته گذشته از روزی نیم ساعت و به مرور ساعتهای بیشتری رو در کلاس نوپا میگذروند تا به محیط این کلاس عادت کنه.
نوژا امروز برای مربیهای کلاس شیرخوار کادو گرفت تا از زحماتی که تو این یکسال براش کشیده بودند تشکر کنه.
![]()
معصومه جون و بتول جون-مربیهای خوب کلاس شیرخوار- ![]()
![]()
![]()
بابت تمام خوبیها و زحماتی که در حق نوژا انجام دادید ازتون سپاسگزارم.![]()
![]()
دخترم دیگه داره کم کم بزرگ میشه.
خدایا شکرت.
نوشته شده توسط ** مامان ** در یکشنبه 25 مرداد1388 ساعت 11:18 موضوع | لینک ثابت
چهارشنبه ۲۱/۵/۸۸ ساعت ۱۰ نوژا و مامان رسیدند اداره. ساعت ۱۳ باباجون زنگ زد گفت که عصر میریم به سمت شمال... ساعت ۱۸ از خانه حرکت کردیم و ساعت ۱۸:۱۵ جلوی منزل آقای مهدی نجفی (دوست باباجون) بودیم. ساعت ۲۰ بالاخره تصمیم گرفته شد که بریم الموت... ساعت ۲۲ رسیدیم عوارضی تهران کرج و اونجا خانواده خواهر خانم آقا مهدی هم به ما ملحق شدند و با سه ماشین حرکت کردیم. ساعت ۲۴ رسیدیم قزوین و بعد از شام حرکت کردیم به سمت رشت...
ساعت ۴:۳۰ روز پنجشبنه ۲۲/۵/۸۸ رسیدیم رشت و در یکی از پارکها چند ساعتی خوابیدیم. مامان و نوژا تو ماشین خوابیدند. ساعت ۸ نوژا بیدار شد و رفتیم تو پارک و حسابی بازی کرد و با بچه های مسافران دیگه همبازی شد. ساعت ۹ باباجون بیدار شد و بقیه ساعت ۱۰ بلند شدند. بعد از صبحانه حرکت کردیم به سمت ماسوله. ساعت ۱۴ نرسیده به ماسوله ناهار خوردیم و زیر نم نم بارون خیس شدیم. ساعت ۱۷ رسیدم ماسوله و تا ساعت ۱۹ اونجا بودیم بارون ریز ریز میومد و هوا خنک شده بود و لباس گرم تن نوژا کردیم و چون خانم کوچولو خوابش میومد حسابی اذیت کرد و حرف گوش نمی کرد. بعد حرکت کردیم به سمت رامسر... ساعت ۲۳ رسیدیم رامسر اردوگاه شهید رجایی که متعلق به آموزش و پرورش استان تهران بود. (باجناق آقا مهدی آموزش پرورشیه) و یک اتاق سرباز خونه ای که کفش موکت بود و تخت های دوطبقه فلزی داشت رو بهمون دادند که به خاطر شرایط بد من و نوژا مجددا شب رو تو ماشین گذروندیم...
ساعت ۷ صبح روز جمعه ۲۳/۵/۸۸ نوژا بیدار شد تو ماشین بهش صبحانه دادم و ساعت ۸:۳۰ بقیه بیدار شدند و صبحانه خوردیم. فضای داخل اردوگاه قشنگ و بزرگ بود و نوژا حسابی بازی کرد و اینطرف اونطرف رفت. ساعت ۱۲ بعد از عکس انداختن خانواده ها حرکت کردیم به سمت کلاردشت. ساعت ۱۷ کنار جاده کلاردشت ناهار خوردیم و ساعت ۲۰ حرکت کردیم به سمت تهران. جاده چالوس شلوغ داشت میشد و با توجه به حجم بالای ماشینهایی که قبل از حرکت دیدیم به سمت شمال می آیند از جاده دیزین برگشتیم و در وقت صرفه جویی شد. ساعت ۲۴ در جاده لشکرک شام آش خوردیم.
ساعت ۲ صبح شنبه ۲۴/۵/۸۸ رسیدیم خونه. نوژا ساعت ۸ بیدار شد و روزش رو تو خونه شروع کرد.
نوشته شده توسط ** مامان ** در یکشنبه 25 مرداد1388 ساعت 11:14 موضوع | لینک ثابت
چهارشنبه صبح ساعت ۷ باباجون من و نوژا رو تا اداره رسوند و رفت شبستر و پنجشنبه صبح با ماشین میرحسین و یکی دیگه از دوستانشون رفتند ارمنستان...
چهارشنبه عصر با دایی جان و خانواده رفتیم میگون. مامان بزرگ خونه خاله لیلا موند و من و نوژا رفتیم ویلای دایی جان. جمعه ساعت ۱۰ حرکت کردیم از میگون رفتیم جورد ویلای خاله تاتا. عصر از اونجا برگشتیم خونه. شام رو تو خونه بودیم و بعد از زدن آمپول دخترک رفتیم خونه دایی جان و شب رو اونجا بودیم.
شنبه صبح نوژا رو بردیم دکتر (کمی سرماخورده بود) و برای ظهر اومدیم خونه. شب هم رفتیم خونه خاله تاتا و نوژا و پویا حسابی بازی و دعوا کردند....
یکشنبه تا چهارشنبه هم سر کار اومدیم و نوژا رفت مهد.
چهارشنبه ساعت ۶ با مامانای آبانی تو پارک گفتگو قرار داشتیم. ساعت ۵:۳۰ با آراد جون و مامان مریم قرار گذاشتم و با ماشین اونها رفتیم پارک. رونیکا زبل و مامان الهام- آرتین جون و مامان آیدا و شری جون بدون ویونا جون اومده بودند. اول که نوژا خانم باید تعویض میشد و یک ربعی از بقیه دور بودیم. بعد از تعویض خانم خانمها با بقیه تو پارک شروع به قدم زدن کردیم. بچه ها همه پله که میدیدند سریع بالا میرفتند ... با هم تشنه شون میشد... نوژا خانم رفت نشست تو چمنها که یه دونه پیشی اومد و نوژا و رونیکا دنبالش کردند و هی جیغ زدند آراد هم که غیرتی شده بود رفت و خیلی خونسرد زد تو گوش جناب پیشی... بعد هم چند تا عکس یادگاری انداختیم و آخرش نوژا که دیگه با دیدن حوضچه های آب نمی تونست خودش رو کنترل کنه رفت توی آب... مردم هم حسابی نگاهش میکردند و میخندیدند... بالاخره با گریه و زور دخترک رو از آب درآوردم و از مامانا و نی نی ها خداحافظی کردیم و برگشتیم. تو راه آژانس نبود و مجبور شدم تا انقلاب یه دربست بگیرم و از اونجا تا خونه هم یک دربست دیگه. ساعت ۹ نوژا رو بردم حموم که خانم غر میزد چرا اومدیم اینجا بریم پارک.
نوژا در پارك گفتگو


نوژا تو حوضهاي آب پارك گفتگو ...

وقتي مجبور شدم به سختي از آب بيرون بيارمش و ...

پنجشبنه ساعت ۱۳:۳۰ آژانس گرفتم و رفتیم میگون. نوژا تو آژانس حالش بهم خورد و حسابی لباسای خودش و من و ماشین رو کثیف کرد. ساعت ۱۴:۳۰ رسیدیم ویلای دایی جان و نوژا کلی با دایی جان بازی کرد. عصر هم رفتیم سر مزار بابابزرگ و بعد هم یه سر به مامان بزرگ زدیم. بعد برگشتیم ویلای دایی و بعد از شام هم اومدیم تهران. باباجون ساعت ۲۴:۳۰ رسید.
صبح جمعه که نوژا از خواب بیدار شد و باباجون رو دید کلی کیف کرد. باباجون هم اسباب بازی هایی رو که براش خریده بود بهش نشون داد. یک سرسره پیچی موزیکال که سه تا هاپو از پله هاش بالا میرند و بعد سر میخورند و میان پایین و مجدداْ... و یک بلند گوی موزیکال که نوژا باید بزرگتر بشه تا بتونه باهاش خوانندگی بکنه. نوژا که عاشق هاپو ها و سرسره شون شده. و کل روز با اونها سرگرمه.
نوشته شده توسط ** مامان ** در یکشنبه 11 مرداد1388 ساعت 9:20 موضوع | لینک ثابت
بچه ها همه فرشته اند
و ....
دخترك من فرشته كوچولوي زيبايي است كه روي زمين و در كنار من زندگي ميكنه....

نوشته شده توسط ** مامان ** در چهارشنبه 31 تیر1388 ساعت 10:59 موضوع | لینک ثابت
پنجشنبه ساعت ۱۶:۳۰ با مامان بزرگ و خاله تاتا و پويا و پارسا رفتيم ميگون. اول رفتيم سر مزار بابابزرگ و بعد از فاتحه خوني رفتيم خونه خاله ليلا (دختر خاله مامان جون) و دايي جان و زن دايي و نگين هم اونجا بودند. مامان بزرگ شب اونجا موند و ما با دايي جان اينها رفتيم ويلاشون و شام ميرزا قاسمي درست كرديم و چايي زغالي دم كرديم و بعد از شام خورديم. شب هم اونجا خوابيديم.
حياط خونه خاله ليلا ميشينه تا سارا جون (دختر خاله ليلا) عكس بندازه...

از حياط ويلاي دايي جان بيرون رو تماشا ميكنه (از روي لبه باريك پايين درب بالا رفته...)

صبح مامان بزرگ رو برداشتيم و اومديم تهران ولي خاله تاتا و پويا و پارسا موندند شب با دايي جان اينها برگردند.
نوشته شده توسط ** مامان ** در شنبه 27 تیر1388 ساعت 8:19 موضوع | لینک ثابت
چهارشنبه ۲۴/۴/۸۸ ساعت ۹:۳۰ جشن فارغ التحصيلي بچه هاي پيش دبستاني مهد بود و همه بچه هاي مهد و مامان باباهاشون دعوت بودند. نوژا و مامان و باباجون هم تو جشن شركت كردند.
بچه هاي بزرگتر مهد برنامه هايي مثل دكلمه و سرود با آهنگهاي عمو يكتا اجرا كردند و عمو يكتا هم كه روزهاي چهارشنبه هر هفته مياد مهد و آهنگ و سرود با بچه ها كار ميكنه و يكي از آهنگسازاي برنامه فيتيله اي ها هم هست از اول برنامه اجرا و موزيك برنامه رو بعهده داشت (نوژا كه قبل از شروع برنامه ها تو حياط عمو يكتا رو شناخت و با دست به باباجون نشون داد) و يك ساعت آخر برنامه يعني از ساعت ۱۰:۴۵ تا ۱۱:۴۵ عمو فيتيله اي ها (آقايان محمد مسلمي-علي فروتن-حميد گلي به همراه آهنكساز گروه آقاي نيكيار) اومدند و برنامه هاي شادي رو اجرا كردند و چندتا مسابقه هم انجام دادند و بچه ها جايزه گرفتند و همه بچه ها كلي ذوق زده شدند. نوژا هم كه مدام بالا و پايين مي پريد و ذوق ميكرد...
دخترك من كلي دست زد و ناناي كرد. ما بين برنامه ها پذيرايي هم شد و نوژا از اين بخش هم استقبال كرد.... ![]()
آخر جشن هم به همه بچه هاي مهد كادو دادند به دخترا عروسك دادند. دخترك ما كه از اول برنامه چشمش پي بادكنك هاي آويزان شده از ديوار بود آخر كه همه رفتند كاري كرد كه دو تا بادكنك براش از ديوار كنديم و بهش داديم و خانم خانمها آروم شد....![]()
ساعت ۱۳ برگشتيم خونه.
نوشته شده توسط ** مامان ** در پنجشنبه 25 تیر1388 ساعت 8:2 موضوع | لینک ثابت
نوژا روي تاپ تاپ عباسي نشسته و باباجون داره راجع به كار بدي كه نوژا كرده باهاش صحبت ميكنه ...
باباجون ميگه : نوژا كار بد كرده؟؟؟؟ اگر از روي تاپ ميوفتادي اوخ ميشدي ها.... بعد بايد ميبرديمت پيش آقاي دكتر و اونم برات آمپول ميزد و جيز مي شدي...
(در حاليكه از كارش پشيمونه و به باباجون داره با دقت نگاه ميكنه وقتي باباجون ميگه دكتر مجبور ميشه جيز كنه نوژا رو ... ) نوژا سريع ميگه : نه ... و درحاليكه با انگشت كوچولوش به پشتش اشاره ميكنه ، ميگه : ماماني....
دخترم ميدونه كه دكتر جيز براش نمي زنه اين مامانيه كه دخترك ناز رو جيز ميكنه....
نوژا جونم اميدوارم هروقت اين مطلب رو خوندي بدوني كه من خيلي دوستت دارم ماماني - اگر مجبورم هر هفته يك آمپول بهت تزريق كنم فقط به خاطر سلامتي و بهبود خودته... بدون كه مجبورم و هر بار كه نوبت آمپولت ميشه از صبح استرس دارم و بعد از تزريق هم عذاب وجدان ميگيرم و خيلي ناراحت ميشم... اما چاره اي ندارم... وقتي قبل از زدن آمپول موضوع رو حدس ميزني و گريه ميكني و بعد از زدن آمپول با گريه ميايي تو بغلم ديوونه ميشم. كاش مجبور نبودم...
يكي دو بار درمانگاه نزديك خونه برات آمپول زديم و تو اونجا رو خوب ميشناسي و ميدوني كه محل جيز كردنه و وقتي از جلوي درمانگاه رد ميشيم اينو با انگشت كوچيكت كه به سمت پشتت ميبري و نشون ميدي به ما فهموندي.
دو سه باري هم خاله تاتا زحمت كشيده و آمپول رو برات زده ولي هميشه كه ايشون نيستند...
در نهايت من مي مونم كه با كلي ناراحتي و غصه از نگاه مظلوم و التماس هاي تو ميگذرم و مجبور ميشم تزريق رو انجام بدم و بعد تو رو محكم در آغوش بگيرم و ببوسمت و بخوابونمت تا ناراحتي يادت بره... كاش تو در سلامت كامل بودي و من مجبور نبودم اين همه عذاب بكشم...
تمام اين ناراحتي ها رو تحمل ميكنم به اميد روزي كه تو كاملاً خوب بشي.
خدايا به دخترم كمك كن و به اون سلامتي بده.
نوشته شده توسط ** مامان ** در دوشنبه 22 تیر1388 ساعت 12:3 موضوع | لینک ثابت
روز يكشنبه ۱۴/۴/۸۸ صبح نوژا رو گذاشتم مهد عصر كه رفتم بيارمش احساس كردم چشمام مشكل پيدا كرده وقتي دقت كردم ديدم چشماي من ايراد نداره هوا خيلي كثيف شده ... چنان گرد و غباري توي هوا بود كه نفس كشيدن و ديدن رو دچار مشكل ميكرد...
دوشنبه ۱۵/۴/۸۸ روز پدر و تولد حضرت علي (ع) بود. نوژا از صبح كه عمو فيتيله اي ها رو از شبكه دو سيما ديد (برنامه عمو فيتيله اي ها كه روزهاي جمعه و عيدها با اجراي آقايان مجيد قناد-محمد مسلمي-حميد گلي و علي فروتن از شبكه دو تلوزيون پخش ميشه رو خيلي دوست داره) بعد از ناهار خوابيديم و ساعت ۱۷ بلند شديم حاضر شديم و ساعت ۱۹ رفتيم به سمت شهريار مراسم عقد يكي از اقوام. نوژا از ابتداي ورود به تالار كلي كيف كرد و رقصيد و وقتي محل رقص اصلي رو پيدا كرد رفت وسط و به من هم اشاره ميكرد كه برم پيشش ....
شام هم خيلي بهش چسبيد و خوب خورد. فقط پويا دير اومد و اصلاً پيش ما نموند و رفت پيش باباش و نوژا خيلي ناراحت شد...
سه شنبه من مرخصي بودم ساعت ۱۱ صبح فهميدم به علت آلودگي هوا سازمانهاي دولتي تعطيل هستند شب كه اعلام كرد چهارشنبه هم تعطيله باباجون گفت بريم شبستر...
چهارشنبه ۱۷/۴/۸۸ ساعت ۲:۴۵ صبح حركت كرديم و ساعت ۹:۳۰ شبستر بوديم نوژا از ديدن خونه مادر جون كلي ذوق كرد چون خونه بزرگه و دخترك ما راحت توش بدو بدو ميكنه. دختر ما ساعت ۱۰:۳۰ با مادر جون رفت خونه احمد عمو و من ناهار درست كردم و يك ساعت بعد اومدند.. عصر رفتيم باغ آقاي پيمان و نوژا هم حيوانات رو ديد هم غذا خوردن هاپو رو نگاه كرد و حالا اگر بهش بگيم هاپو چطوري غذا ميخوره دستاشو مياره جلوي دهنش و اداي هاپو رو در مياره. از ديدن مااا (گاو) و ميو (پيش) و جوجو (مرغ) و ببعي (گوسفند) و مايي (ماهي) ها كه سير نمي شد. رفته بود زير درخت آلبالو و آلبالو ميچيدند و نوژا خانم ميخورد... شب هم رفتيم خونه آقاي پيمان كه نوژا چون خوابش ميومد خيلي اذيت كرد.
پنجشنبه ۱۸/۴/۸۸ صبح رفتيم بيرون و بستني مخصوص خورديم و عصر هم رفتيم سر مزار پدرجون . شب هم خانواده آقاي پيمان اومدند خونه مادرجون . ولي چون نوژا خوابش ميومد و اونها دير اومدند نوژا خوابيد. مريم يكي از اقوام آقاي ميرحسين هم اومده بود كه با نوژا بازي كنه كه نشد.
جمعه ۱۹/۴/۸۸ ساعت ۶:۴۵ صبح از شبستر حركت كرديم و ساعت ۱۴ رسيديم خونه. بعد از ناهار كمي خوابيديم و ساعت ۱۹ رفتيم خونه عمو مختار و روژان كوچولو رو ديديم.
تو این سفر نوژا کلمات آی بابی یو (آي لاوي يو) و دوسي دايي (دوستت دارم) رو ياد گرفت. آخه مادر جون تو سفر قبلي به نوژا يه عروسك كوچولو داده بود كه وقتي شكمشو فشار ميديم بعد از اينكه بوس ميكنه ميگه: آي لاوي يو - كه ما اون رو گذاشتيم شبستر بمونه كه نوژا هر وقت رفت شبستر عروسك داشته باشه- اين سري كه عروسك رو ديد و صداشو شنيد ديگه رفته تو خط عشق و عاشقي و بعد از باي باي كردن و بوس فرستادن با خجالت ميگه : آي بابي يو...![]()
![]()
نوشته شده توسط ** مامان ** در شنبه 20 تیر1388 ساعت 11:51 موضوع | لینک ثابت
چهارشنبه ۳/۴/۸۸ ساعت ۷ صبح حرکت کردیم به سمت شمال کشور زیبای ایران... ساعت ۸:۳۰ در جاده چالوس صبحانه خوردیم و نوژا که حسابی گشنه بود صبحانه کاملی خورد. ساعت ۱۴ با خط دوی تله کابین نمک آبرود رفتیم بالا و ساعت ۱۵ برگشتیم. نوژا که تو دل طبیعت حسابی کیف کرد. ساعت ۱۷ رفتیم رامسر دریا و نوژا حسابی آب بازی کرد و حتی مهلت نداد لباس و پوشکشو در بیارم .... ساعت ۱۹ هتل سوئیت صفاریان نزدیک هتل رامسر یک سوئیت اجاره کردیم و شب رو موندیم.

پنجشنبه ۴/۴/۸۸ ساعت ۷ صبح دخترک بیدار شد و ما رو بیدار کرد ساعت ۹ بعد از خوردن صبحانه حرکت کردیم به سمت جواهر ده که جاده فوق العاده زیبایی داره و نوژا از دیدن بع بعی (گوسفند) و ماااا (گاو) و هاپو (سگ) و جوجو (پرنده ها) کلی ذوق کرد و کلی از ته دل جیغ زد و صداشون کرد و مدام میگفت بع بعی بیا... ماااا بیا... جوجو بیا.... هاپو بیا... ساعت ۱۲ از جواهر ده برگشتیم و رفتیم به سمت استان گیلان و ساعت ۱۳:۳۰ رودسر بودیم . نوژا مجددا حسابی شنا کرد و به قول خودش آب بازی کرد. ساعت ۱۵:۳۰ رفتیم اکبر جوجه در لاهیجان و ساعت ۱۷ رشت بودیم. تا ۱۸:۳۰ تو ماشین خوابیدیم بعد رفتیم خونه خاله مصی باباجون که فقط عمو حبیب خونه بود و نوژا با عمو بازی کرد. ساعت ۲۱:۳۰ رفتیم دنبال خاله مصی و از محل کارش آوردیمش. دخترک ما تو خونه راه رفت و آنام (آرام) رو صدا زد ولی آرام و مهیار دیر اومدند و نوژا که حسابی خوابش میومد قبل از رسیدن اونها خوابیده بود. (بعد از بازی با خاله و عمو - باباجون بغلش کرد برد تو کوچه و دخترک عسل رو خوابوند.)
نوژا جلوي خونه خاله مصي (رشت)

جمعه ۵/۴/۸۸ ساعت ۷ نوژا بیدار شد و همه رو بیدار کرد. آرام (دخترخاله باباجون) یه عروسک برای دخترک گرفته بود که نوژا رو چند دقیقه ای سرگرم کرد. ساعت ۱۰ نوژا رو بردم حموم و ساعت ۱۱ با خانواده خاله مصی جون حرکت کردیم به سمت حلیمه دشت (۳۰ کیلومتری رشت به سمت جاده تهران بعد از سراوان) که طبیعت بسیار زیبایی داشت و حسابی حالمون جا اومد. یک دریاچه پروش ماهی و دشت بزرگ اطرافش کوه و جنگل (خیلی خیلی جای قشنگی بود) ناهار کباب گوش خوردیم و ساعت ۱۶ برگشتیم رشت خاله مصی و عمو حبیب و آرام و مهیار رو رسوندیم و خودمون ساعت ۱۷ به سمت تهران حرکت کردیم. نوژا یک ساعت و نیم خوابید بعد از بیدار شدن هم بهانه ددر (بیرون رفتن و پیاده روی) رو میگرفت. بالاخره ساعت ۲۱:۱۵ خوابش برد . ساعت ۲۳ رسیدیم خونه.
سفر خوبی بود و بهمون خوش گذشت. نوژا هم زیاد اذیت نکرد و حسابی آب بازی کرد و تو طبیعت کیف کرد.
نوشته شده توسط ** مامان ** در شنبه 6 تیر1388 ساعت 9:4 موضوع | لینک ثابت
پنجشنبه ۲۸/۳/۸۸ باباجون ساعت ۱۱:۳۰ از محل كارش تماس گرفت و گفت حاضر باشيد تا يك ساعت ديگه حركت ميكنيم بريم الموت يا شمال مسافرت ... و نوژا و مامانش حاضر شدند.
مامان بزرگ آش پشت پاي دايي جان و زن دايي و نگين را پخته بود (سه شنبه ۲۶/۳/۸۸ رفتند مدينه و مكه و نوژا هم از مهد ساعت ۹ اومد بيرون و رفت بدرقه و ساعت ۱۰ دوباره برگشت به مهد)
ساعت ۱۸ از جلوي خونه حركت كرديم به سمت كاشان... (سفر به الموت و شمال ساعت ۱۲ تبديل شد به كاشان ساعت ۱۸...)
ساعت ۱۹:۳۰ بعد از رسيدن خانواده آقاي مهدي نجفي و خانواده برادرشون آقاي حسن نجفي از بعد از اولين عوارضي بعد از فرودگاه امام (ره) حركت كرديم به سمت كاشان و ۲۳ رسيديم اول در يك رستوران شام خورديم و بعد رفتيم قمصر. ساعت ۲۴ چادر ها را در پاركي در قمصر به پا كرديم و ساعت ۱ بامداد خوابيديم. هوا سرد بود و باد شديدي ميومد.
جمعه ۲۹/۳/۸۸ ساعت ۷ صبح بلند شديم ۸ صبحانه خورديم و رفتيم از يكي از باغها عرقيات خريديم و بعد رفتيم كاشان و از خانه هاي قديمي بروجردي-طباطبائيها-عباسيها و عامريها ديدن كرديم (همسفرهامون از حموم امير احمدي هم ديدن كردند كه نوژا چون خيلي خسته بود و خوابش ميومد ما نرفتيم) ساعت ۱۴ از خانه عامريها حركت كرديم و رفتيم به سمت ابيانه و ساعت ۱۵ رسيديم اونجا و املت درست كرديم و ناهار خورديم. بعد از ناهار بقيه رفتند از روستاي ابيانه ديدن كردند من و نوژا هم كمي گشتيم و باباجون كه قبل از ناهار ديدنيها رو ديده بود خوابيد. ساعت ۲۰ از ابيانه حركت كرديم و ساعت ۲۴ رسيديم خونه.
تو اين سفر به نوژا حسابي خوش گذشت هم تو خاك حسابي بازي كرد هم تو طبيعت و باغهاي ابيانه هم تو پارك كه شب مونديم....
هم حسابی تحویل گرفته و شد و همسفرای مهربون تو نگهداشتن این دخترک به مامان جون کمک کردند.
نوشته شده توسط ** مامان ** در شنبه 30 خرداد1388 ساعت 9:45 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

نوژا روز جمعه 18 آبان 1386، ساعت 10:10 صبح با وزن 2 كيلو و 920 گرم و قد 50 سانتیمتر و دور سر 4/34 سانتیمتر در بيمارستان مادران متولد شد.
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
|
Choose Level: |